من/ همین من ساده/باور کن برای یک بار برخاستن/ هزارهزار بار فرو افتاده ام...

گاهی آنقدر نشمردنی و نگفتنی کسی را دوست می داری که دوست داشتنت از مرزهای تنت سر ریز می کند: وقتهایی که نزدیکت باشد با بوسه های گاه و بیگاه  و نگاه و لبخند، و وقتهایی که دور، با سیلاب اشک....

شنبه پنجم مهر 1393 | 20:27 | هدی | |

من یقین دارم که یک نفر سیر خطی زمان را شکسته که این طور شیشه خرده هایش از لا به لای هزار پنجره ی باز ِموازی به چشم های تماشاگرم فرو می روند.... از هفت سالگی تا هزار سالگی را به یک اشاره می روم و برمی گردم؛ و بی حرف که نه، بی صداتر از همیشه یادم می افتد که چقدر برای بوی نم باران و شوق سفر دلتنگم...

دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 11:23 | هدی | |

این روزها شبیه زنی که تازه مادر شده باشد و نوزادش تمام دنیا را برایش به عقب رانده باشد، اولویت های زندگی ام جا به جا شده:  کتاب هایی که می خواستم بخوانم، کارهایی که برای خودم تعریف کرده بودم، رفاقت کردن ها با دوستان بهتر از آب روان...
احوال پرسی های گاه به گاهم  از دوست جان ها هم مثل این می ماند که به جای تماشای یک سریال، آخر هر قسمت را از بغل دستی ات بپرسی. 

جمعه چهاردهم شهریور 1393 | 10:55 | هدی | |

خانه میزبان عاشقانه های بابایو است این چند وقت. دیشب هم، داشت با چشم های اشک آلود و صدای لرزان به مادربزرگه می گفت: "الهی خُب شی واسم پلو بپزی... من دیگه اون پلو رو تو دهنم نیمیذارم! می ذارم رو جفتی چشام..."

راستی توی دنیا هیچ عاشقانه ای قشنگ تر از این پیدا می شود؟! عاشقانه ای که عشاقش صبوری کرده اند، قهرها و اختلافها را از صافی مدارا و آشتی گذرانده اند و  خوشی ها و توافق ها را به شکر آراسته ...

راستی غیر از این، هیچ عشقی می توانست بعد از شصت و اندی سال، همچنان گرم و زنده و تپنده، خانه را روشن کند؟!

شنبه هشتم شهریور 1393 | 12:39 | هدی | |

قبل از این روزهای مامان بزرگه معنای "پوستِ روی استخوان" اصلاً واضح نبود. مامان بزرگه این روزها به زحمت به 40 کیلو می رسد. یعنی بغل کردنش زور نمی خواهد، ظرافت می خواهد. یک جوری که باید مواظب باشی نشکند توی دستهایت. آن روز از هشت صبح تا ده شب توی بیمارستان دولتی هی باید از این ور به آن ور جا به جا می شده، همان بیمارستان دولتی با سیستم احمقانه اش که توی اورژانس، مریض را ملزم به رفتن پیش دکتر می کرده و دکتر با دوتا پای سالمش جا به جا نمی شده برای معاینه ی مریض!! همان روز بود که باباهه هی بغلش کرده بوده و از این ور به آن ور جا به جایش کرده  و به گمانم همان شب بوده که مامان بزرگه به بابا گفته: " راستِ همه ی وقتایی که تو بچگیت کولت کردم، جبران کردی..."

آخ خدایا با بغض توی این یک جمله چه کار باید کرد..؟!

*

می دانی؟ به گمانم این آدم های مهربانِ مسلح به شوخ طبعی هستند که می توانند دنیا را تبدیل به محلی برای زیستن بکنند. کسانی مثل عمو میم. –خواهرزاده ی مامان بزرگه- که وقتی خاله اش بهش گفت "مامانت همسن حالای من بود که رفت" به جای بغض، خنده روانه ی چشمهایش کرد که "خاله جون، داداشمم وقتی سکته کرد مرد، 35 سالش بود! من ازش یه بیست سالی عقب ترم!!"

آره. به گمانم همین آدمها هستند که دنیا را جای زندگی می کنند...

*

می دانی؟ من تنها آدمی نیستم که از بیست سالگیم این همه انتظار دارم. این روزها به جای همه ی شعرهایی که از حفظم ، یاد این یکی می افتم:

"انگار مدتی است که احساس می کنم

خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام

احساس می کنم که کمی دیر است

دیگر نمی توانم

هر وقت خواستم

در بیست سالگی متولد شوم

انگار فرصت برای حادثه

از دست رفته است

از ما گذشته است که کاری کنیم

کاری  که دیگران نتوانند..."*

همین شعری که شبیه روزهای اول شعر خواندن من است. شبیه منِ سیزده ساله ای که فکر می کند به راز بیست. فکر می کند به کاری که دیگران نتوانند. شبیه به من سیزده ساله ای که فکر می کند، تقصیر صغر سن است هنوز، این که نمی تواند دنیا را تکان دهد. دخترک سیزده ساله ای که گمان می کند تا بیست سالگی اش، یقیناً نبض دنیا را به دست خواهد گرفت...

حالا اما این من ِ بیست ساله هیچ کوهی را از جا نکنده است هنوز. می دانی؟ این دنیا بی رگ تر از این حرف هاست! نمی شود نبضش را به این راحتی ها گرفت. بیست ساله شده ام و در هیچ چیز، جز در معمولی بودن خارق العاده نیستم. آرزوهای بزرگ را هنوز شبیه معجزه توی دلم نگه داشته ام. آرزوهای بزرگ کمکم می کنند معمولیِ بهتری از آب دربیایم...

 آرزوی بزرگ این روزها این است که شبیه همان ها بشوم که دنیا را  جای بهتری می کنند برای زندگی کردن: مهربانِ خنده روی خنده پراکن...

_________________________________

*قیصر امین پور

سه شنبه چهارم شهریور 1393 | 1:53 | هدی | |

 من بیشتر وقت ها لباس های گل گلی یا چهارخانه می پوشم. توی همه ی رنگ ها آبی را دوست تر می دارم و علاوه بر آن، طرفدار قرمز و سبز و حتی زرد قناری پوشیدن هم هستم. توی کمد لباس هایم، تک مانتوی مشکی ام خیلی خیلی تنهاست...

امروز با خودم فکر کردم، شاید بهتر بود هر روز صبح برای رفتن به محل کار یا دانشگاه یا خرید روزانه، از بین یک کمد لباس مشکی، آن را که مناسب فصل است و اتو هم دارد لابد، انتخاب می کردم و می پوشیدم. این طوری تک مانتوی مشکی ام، عزا به عزا و سر هر مجلس ختم پوشیده نمی شد. این طوری تک مانتوی مشکی ام یادآور این همه دلتنگی نبود...

سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 21:1 | هدی | |

بر خلاف بقیه ی آدم ها، قلب من احتمالاً متمایل به راست آفریده شده.

دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 0:5 | هدی | |

این که این جا کمتر به روز می شود باید به این خاطر باشد که من شفاهی شده ام و جای راضی شدن به قطع درختها، یا حتی استفاده از تکنولوژی، ترجیح می دهم برای تک مخاطب توی آینه، سخنرانی های طولانی کنم.
حرف هم که باد هوا. هیچی به هیچی.

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 22:53 | هدی | |

من وبلاگ زیاد می خوانم. از وقتی هم که گودر تعطیل شده، عادت فیدخوانی از سرم افتاده. سر می زنم به اصل صفحه ها؛ و هر اصلی چیزهایی دارد که بدلش عاجز است از داشتنش. مثلاً این توضیحات کناره ی وبلاگها. (بگذریم از این که کناره ی این حوض، جز آرشیو چیز دیگری پیدا نمی شود!)

اخیراً دقیق شده ام به این توضیحات ریز. اکثر وبلاگ هایی که می خوانمشان از خوانندگانشان خواسته اند که قضاوتشان نکنند. می دانی؟ من این مطالبه ی عمومی را متوجه نمی شوم...

مفاهیم زیادی هستند که مدام به افکارم چنگ می زنند و وادارم می کنند توی هر واقعه و یا حتی خیالی پی معناشان بدوم. یکی از جدی ترین هاشان همین مفهوم "قضاوت" است. مستمر از خودم می پرسم آیا قضاوت کردن رذیلت است؟ اصلاً قضاوت دقیقاً یعنی چه کار کردن؟

کسی که شغلش قضاوت کردن باشد، اسمش می شود قاضی. قاضی وظیفه اش این است که بدون جانبداری تمام قصه را بشنود، هر مدرک و قول و شاهدی را بررسی کند، به دفاعیات وکیل مدافع گوش بدهد و سر آخر، بر اساس یک نظام مشترک بین قاضی و شاکی و متشاکی و وکیل، به اسم قانون، که تعیین می کند چه عملی مجرمانه است و چه عملی نه،  حکم صادر کند. (این که وظیفه اش را درست انجام بدهد یا نه، خود بحث دیگری است.)

اگر معنای قضاوت، شغلی باشد که قاضی دارد، به این معنا قضاوت کردن، کارِ ما –یعنی مخاطبان قصه های تکه پاره ی آدم های دور و برمان- نیست. ما نه دانای کل هستیم، نه دفاعیاتی بهمان ارائه شده، و از همه مهم تر، نظام ارزشی مشترکی بین ما حاکم نیست که بر اساسش بخواهیم حکم صادر کنیم و کسی را مستحق مجازات برشماریم.

اما به گمان من مفهوم کلمه ی قضاوت  در مواردی شبیه به همین وبلاگ نویسی از اساس متفاوت است. مخاطبین عام یک وبلاگ، از پشت مانیتور، حتی اگر هم بخواهند، هیچ ابزاری برای حکم صادر کردن در اختیار ندارند. تلقی آن ها از نوشته ها، تأثیری در زندگی و واقعیت نویسنده وبلاگ نخواهد گذاشت. به گمانم چیزی  که بیشتر بلاگرهایی که من وبلاگ هاشان را می خوانم، از مخاطبانشان می خواهند این است که هیچ گمان و فکری، راجع به نویسنده به ذهنشان خطور نکند!! چنین چیزی نه تنها غیر ممکن، که تا حد زیادی احمقانه است. آدم ها چهارچوب های خودشان را دارند. همه ی دنیای پیرامونشان را، هر نوشته و هر فیلم، هر حرف و هر رفتاری را از فیلتر چهارچوب هاشان می گذرانند و آن را "خوب" یا "بد"، "مجاز" یا "غیرمجاز" تلقی می کنند. آدمی که توانایی این تفکیک را نداشته باشد، توان تصمیم گیری و انتخاب را ندارد و همیشه گیج خواهد ماند.

ما به محض وجود داشتن در دایره ی دید دیگران، از فیلترهاشان عبور خواهیم کرد و این بهایی است که برای اجتماعی بودنمان می پردازیم. فیلترهای آن ها با مال ما متفاوت است؟! صد البته! آن ها ما را کامل نمی شناسند؟! خب معلوم است که نمی شناسند! مگر ما آن ها را می شناسیم؟! ممکن است تلقی کاملاً بی ربط و اشتباهی از ما داشته باشند؟ بله ممکن است، شهود می تواند جواب غلط هم بدهد. وقتی برای سال ها هر روز طلوع خورشید از مشرق و غروبش در مغرب را ببینی اولین نتیجه ای که می توانی بگیری این است که خورشید دارد دور زمین می چرخد و لابد زمین هم مرکز دنیاست! خب پس تکلیف چه می شود؟!

به گمان من، ما آدم ها باید رسم دیدن و دیده شدن را یاد بگیریم. اگر در مقام مشاهده گر هستیم، حواسمان باشد تمام قصه را نمی دانیم. بپذیریم نتایجی که می گیریم ممکن است غلط باشند و اگر به این موضوع پی بردیم با کمال تواضع و خوشرویی حاضر شویم تلقی درست را جایگزین خطای قبلی مان بکنیم. یادمان باشد که چارچوب ما، فقط چارچوب ماست. همه ی دنیا توی آن جا نمی شوند. حواسمان باشد با آدم های بیرون از مرزهامان هم باید مهربان باشیم و مدارا کنیم. نه آن که تیشه بشویم و بزنیم به ریشه ی همه ی چهارچوب های به زعم ما غلطِ دنیا...

و اگر انتخاب می کنیم که در مقابل دیدگان سایرین بایستیم، (و وبلاگ نویسی نوعی از این انتخاب است) باید شجاعت پذیرفتن تلقی های شاید اشتباه را هم داشته باشیم. باید بدانیم که نمی توانیم دیگران را از قضاوت داشتن در مورد خودمان بازداریم...

همه این ها را برای حواس پرت خودم نوشتم. توشتم که به یاد داشته باشم که اگر یکهو ده تا پست نمایش داده شده در صفحه ی اصلی این حوض شبیه غم نامه و روضه خوانی شد، نمی توانم انتظار داشته باشم خواننده تصور نکند که من شادی را بلد نیستم، هر چند پیش خودم بدانم، که خوب بلدم، به کمال و با جزئیات، منتها گاهی زخم های دنیا و مردمانش، خیلی خیلی بزرگتر از نوارهای زخم بندی من می شود و منِ کوچک ِکم طاقت، این جور وقتها دست شادمانی ام را می گیرم،از خودم دورش می کنم و می نشانمش لب پنجره ی اتاق، بلکه هوایش تازه شود.

 

چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 | 2:15 | هدی | |

نگاه سر خط خبرها نمی کنم دیگر. سرم را می اندازم پایین که نبینم. که برایم عادی نشود خون و اشک و قساوت. شاید هم نقل این حرفها نباشد... سرم را از خجالت می اندازم پایین. خجالت ِ اشک های هویجی، زنده باد ها و مرده باد های هویجی، مشت های گره کرده وقتی نشسته ای کنار لیوان چای و اخبار و عزیزانت.... همه اش توی سرم چرخ می خورد که "احساس سوختن به تماشا نمی شود..."

اما می دانی؟ انگار من جدی جدی دارم  آتش می گیرم. انگار که آن نوار مرزی را زندگی کرده باشم یک وقتی... یک شب از همه ی این بیست سال. یک شب حوالی نوزده سالگی که مامان را بعد از شانزده هفده سال از خواب پراندم با ضجه هایم...که بیاید و اشک ها را از صورتم پاک کند و بگوید چیزی نبوده دخترجان، فقط یک خواب بد بود...

به خواب نمی مانست ولی. من در و دیوار خانه را دیدم که روی سرم خراب شد و حرکت نوسانی لامپ آویزان از سقف نیمه  را و شیشه خرده هایی که فرو رفته بودند توی دست و پایم و از سوراخ هاشان خون بیرون می جهید و با این همه هیچ درد نداشتند...درد آنجا بود که 4 نفر از عزیزترین های زندگی ام، - آن ها که اخمشان گره می اندازد وسط ابروهایم و  بغضشان، سیلاب می شود در من-  از دست رفته بودند و با آن همه من هنوز زنده بودم... درد آنجا بود که انتظار داشتم این اندوه عظیم، سینه ام را سوراخ کند و سرریز کند و من آرام آرام بمیرم؛ اما من در عوض تند تند نفس های نصفه کشیدم و هی التماس خدا کردم که همه این ها تنها یک کابوس تاریک باشد... و بیدار شدم با صدای مامان. سرمست از این اجابت آنی...

بچه های غزه اما هر چه می کنند بیدار نمی شوند. انگار تمام  انسانیت را یک کابوس مشترک دارد می بلعد و ضجه های بچه های غزه به اجابت نمی رسد...

چند روز دیگر، چشم هایم را برای آرزو کردن می بندم. از خدا  می خواهم که این کابوس جهانی تمام شود. به راحتی باز شدن دوباره ی پلک های من. آرزو می کنم که باران ببارد و بشورد این همه کثافت و نامهربانی را از سر آدم ها ... آرزو می کنم که زمین جایی بشود برای شادمانه دویدن، آسمان ها پر بشوند از پرواز بادبادک ها و خدا مشت مشت رنگ بپاشد به چهره ی سوخته ی دنیا...

_________________________

*حسین جنتی

پنجشنبه نهم مرداد 1393 | 11:59 | هدی | |

www . night Skin . ir