X
تبلیغات
تو حوض نقره جستم





















من/ همین من ساده/باور کن برای یک بار برخاستن/ هزارهزار بار فرو افتاده ام...

فکر کنی مال ِ کثیفی عینکت باید باشد زشتی های پیش چشمت. مدام شیشه ی عینکت را ها کنی و با گوشه ی مانتویت بسابی اش و تصویر عوض نشود. آخر سر بزنی زیر همه ی تصویرها و عینکت را نو کنی: خودت را محکوم کنی به خوب دیدن عالم و آدم. بعد، یکهو جفت پا بیایند توی صورتت و عینک تازه ات را له کنند... یکهو به خودت بیایی و ببینی همان موقع که داری توی کوره ی تب، آتش می گیری، لرز افتاده به جان مغز استخوانت. نون. بیاید زیر لینک خبرِ روز خون ِ اوین، بنویسد: "ما هیچ، ما هویج" و ر. روی صفحه ی شخصی اش بنویسد "ما آدمای احساساتی هیچی ازمون درنمیاد. طبعشو داشته باشیم شاعر می شیم. نداشته باشیم مث من می شینیم خونه هامون گریه می کنیم. فرق خاصی به حال دنیا نمی کنه." و تو لایک های هویجی ات را بکوبانی پای نوشته ها و هی اشک های هویجی بریزی و بیایی این سطرهای هویجی را که حتی به کار جیغ بنفش نمی آیند بپاشی توی این حوض و از خودت بپرسی بهتر نبود اصلاً نمی نوشتی؟!

_________________________

* هوشنگ ابتهاج


چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 | 13:27 | هدی | |

چهارشنبه ها، خوش اخلاق ترین دختر شهر می شوم، وقتی که بابا می آید خانه. وقتی که توی خانه مراسم چای عصرانه برگزار می شود و ما همان طور که چای مان را – که مزه اش با تمام چای های هفته فرق دارد- آرام آرام می نوشیم، نکته های نغز (!) هفته را رد و بدل می کنیم : بابا از بابایو و مامان جون و دانشجوهاش می گوید و مامان از شاگردها و همکارهاش، و من از استادها و بچه ها و مترو. همان چیزهایی که روزهای عادی آن قدر چشم گیر نیستند که وقتی ازت می پرسند چه خبر، به جای "سلامتی" تحویلشان بدهی. چهارشنبه ها، تازه یادم می افتد که گوش هایی با سوراخ های ریز دارم و جای همه چیز، گوشواره های فانتزی جورواجور، توی کشوئم، که می توانند با رنگ بلوزم ست شوند....

امروز اما چهارشنبه تر بود از همه ی چهارشنبه های سال! بعد از چند وقت صدایم بی هوا پیچید لا به لای کلمات شعر؟! بالکل فراموش کرده بودم، کیف بلند بلند شعر خواندن را... خدا را شکر که ما توی دانشگاهمان یک اتاق کوچک داریم که اسمش "دفتر مطالعات فرهنگی" است! می دانم، حسرت بعد از سال های دانشجویی م، می شوند آن جلسه هایی از دفتر که به خاطر درس و مشق و امتحان، یا دوری و دیری راه، تویشان شرکت نکرده ام!

_______________________________

پ.ن: به این همه خوشی اضافه کنید دیدن اتفاقی دوست را در خیابان انقلاب، وقتی که از یک کتابفروشی یکراست جلوی روی تو سبز می شود! :)

چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 20:41 | هدی | |

تمام عصر جمعه ام به "ریحانه" گذشت. ریحانه ی ندیده و نشناخته ی بیرون از دایره ی آدم های زندگی ام...تمام این دنیا پر از پلیدی است. پر از اندوه. اندوه های بزرگی که گیرم مال تو نباشند، اما سوراخ های ریزی می شوند به جان شادمانی ات و آخر به خودت می آیی و می بینی که کشتی هایت غرق شده. با این همه من فکر نمی کنم که اندوه خط سیر اصلی ماجرای این دنیا باشد. اصلاً به قول مریم محمدخانی: " من چه می دانم که «اصالت» با اندوه است یا شادی. به من باشد می گویم اصالت با «امید» است." چه قدر خوب است این جمله که بعد این همه وقت حالا وسط افکارم بُر می خورد و قلبم را که از غم دیگری به تلاطم افتاده به آرامش می خواند. ریحانه، توی دنیای من نبود. اما به سادگی می توانست باشد. جای او می توانست هر آدم دیگری نشسته باشد و این آن چیزی است که قصه را هولناک تر از آن چه که هست می کند...

کاری به کار قصه ندارم. لااقل نه توی این چند سطر. کاری به کار اعدام و درست و غلط بودنش هم ندارم. حتی تر کاری به این ندارم که به گمانم چقدر انداختن مسئولیت بار بودن یا نبودن دیگری بر سر خانواده ای که خود داغدار است سنگین و جانکاه باید باشد...

چیزی که وادارم کرد بنویسم،کلمه های مادرش بود، که نبض داشتند، خون داشتند، نفس می کشیدند... کلمه های عاشقِ امیدوار ِ منتظر معجزه ی بخشش... مثل آن جایی که نوشته بود:

 " همه آدما،زن ،مرد، سیاه،سفید،دیندار ، کافر ، بد یا خوب در یک چیز مشترکن. همه شون ناف دارن. اون ناف که تو چند روزه گی از تن جدا میشه ، نمیمیره . فقط نا مرئی میشه. یک سرش میشه یک گردی کوچولو روی شکم و یک سر دیگه ش میشه یگ گره تو قلب یه زن. آدما ممکنه هر چیزی رو انکار کنن. ممکنه هر چیزی رو قبول نداشته باشن . ولی هیچ کس نمیتونه بودن ناف و گره تو قلب مادرش رو انکار کنه. حتی اگه هیچوقت مادرشو ندیده باشه ، بازم مطمئنه که یک زن اونو به این دنیا آورده.
من به ریحانه گفتم به گره تو قلبم قسم میخورم که تا آخرین لحظه زندگیم ، صدام صدای تو ، گلوم گلوی تو ، دستم دست تو ، حرفم حرف تو ، عشقم عشق تو باشه. قسم میخورم هیچوقت از کنارت نرم  "

آخ. آخ که چقدر مادر بودن سهمگین است... 

 این که قانون و دستگاه قضا می توانست جلوی این پایان بندی زشت بیاستد به کنار. اما حالا دست های همچو  منی عاجزِ تمام و کمال این قصه هستند  و دست های خانواده ی داغدیده، مالک تمام هست و نیست ریحانه و مادرش... 

نمی شود به سادگی حب بخشش تجویز کرد، برای خانواده ای که داغ دیده و تازه چهره ی مرد از دست رفته اش هم این همه مغشوش و مشوش شده... لااقل نه تا وقتی که توی روزمره های اکثرمان کینه و انتقام جویی بیداد می کند و خودخواهی امانمان را بریده. گذشتن هیچ آسان نیست حتی بی این که داغ دیده باشی...

من ولی دلم می خواهد امیدوار باشم و مثل خیلی های دیگر دعا کنم به درگاه خدا که دریادلی بدهد به صاحب دست هایی از این قصه که عاجز نیستند... 

__________________

*سید علی صالحی

پ.ن:  چند لینک توی کامنت ها می گذارم که بدانید از که حرف می زنم.

یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 0:49 | هدی | |

ساعت هیچم تیک تاک نمی کنه. خرت خرت می کنه. خرت خرت همه ی افکارمو می جَوه، شب هایی که خواب دیر میاد به چشمام. شب ها با خودم می گم:" فردا، فردا صبح که پا شم باتریشو درمیارم." عینهو ساعتِ اتاقِ مشترکِ بچگی های من و داداش خان، که غیر از ساعت چهار و بیست دقیقه، هیچ وقت خدا زمان رو درست نشون نمی داد...

اما بعد با خودم میگم چه کاریه؟!  این بعضی شبا، که چشمام دیر رو هم می لغزن، جای گوسفندها، لقمه های ساعتو می شمرم که خرت، خرت، خرت، خرت حتی خود خواب رو هم می جَوه...

چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 17:55 | هدی | |

من خوشحالم!

من خوشحاااالم!

من خوشحاااااااالم!


دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 10:42 | هدی | |

 هر چه زور زده ام عیدها، ادای آدم های سرخوشِ سرمست بهار را دربیاورم معمولاً ناکام مانده ام. تمام لذت نوروز، خلاصه می شود توی انتظار ِ اسفند. سال را که تحویل می دهیم دیگر نمی دانیم بهانه ی چه را بگیریم برای دگرگون کردن حالمان.

می دانی؟ دلمان می خواهد سر و ته همه چیز را زود هم بیاوریم. عاشق اینیم که یک نقطه بگذاریم روی گذشته هامان و خیال کنیم زمین که از نقطه اعتدال بهاری گذشت، یعنی سالی که گذشت، گذشته و گذشته ها گذشته و نقطه سر خط. بعد که صدای نقاره و دعای سال تحویل و دیده بوسی ها فرو می نشیند، می بینیم که نقطه ای که گذاشته ایم سر سال قبل، آن قدر ها مانع مهمی نبوده برای بعضی کلمات. بعضی هاشان آن قدر سمج هستند که دنبال سرت راه بیفتند، شروع 93 ات را شور کنند، اخم بیندازند وسط ابروهای عزیزت، یا بروند سر خط خبرها بنشینند و تو ندانی با غصه شان توی دلت چه کار باید بکنی یا چه طور غم ِ سرریز شده توی دلت را بیرون بدهی که مبتذل و تصنعی نباشد.

اصلاً تقصیر ماست که دنبال نقطه می گردیم. دنبال بهانه برای شروع. گیرم نقطه ی اعتدال بهاری زمین با نقطه ی پایان قبض ما یکی نبود. این چه حرف نسنجیده ای ست که "سالی که نکوست از بهارش پیداست" ؟! مثلاً سال پیش که سر سال تحویل، کل کشیدیم و داداش خان بله را از عروس جان شنید، تمام سال در حال پایکوبی بوده ایم؟! یا امسال که آقای ی. چند ساعت مانده به سال تحویل هفت متر سر خورد و پایش شکست قرار است سال بشکن بشکن باشد؟!

می دانی؟ بهار هم یک روز دلت را می زند. کار، به خط زدن روزهای بهاری تقویم به امید رسیدن به یک ظهر داغ مرداد هم خواهد رسید و تو، یکی از روزهای شهریور از خودت می پرسی پاییز تصمیم ندارد بیاید؟ یک وقت هم دلت برای لباس های بافتنی یقه اسکی ات تنگ خواهد شد. تمام قشنگی طبیعت به توالی فصل هاست. بهار هم اگر طولانی بماند، می گندد.

روزگار هم مثل طبیعت. توالی دارد. بعد از بالا پایین است و بعد از پایین، بالا.  نمی شود آن بالاها ماند و توی  چاله نیفتاد. اشتباه می کنند بعضی ها که اشتباه نمی کنند.*  تقصیر بهارِ مهربان ِ زیبا نیست، اگر بالا و پایین روزگار ما و طبیعت به هم نمی خواند...

_______________________

*

"او گفت:

اشتباه می کنند بعضی ها که اشتباه نمی کنند!

باید راه افتاد،

مثل رودها که بعضی به دریا می رسند

بعضی هم به دریا نمی رسند.

رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!"

سیدعلی صالحی

 

شنبه نهم فروردین 1393 | 1:17 | هدی | |

بعد یه هفته مسافرت، دیشب وارد تهران که شدیم، رادیو به صورت افتخاری آهنگ زیر رو برامون پخش کرد: 

"امید جانم ز سفر باز آمد

شکردهانم ز سفر باز آمد"...

بله! ظاهراً یه شهری چشم به راهمون بودن!

:)))

پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | 12:37 | هدی | |

هر چه به راننده ها می گفتم پاسداران، فایده نداشت. کله ها پرتاب می شد به عقب؛ گاهی به تکذیب و گاهی به تمسخر که : "برو بابا دلت خوشه تو این شلوغی!!" تا این که جلوی پایم نیش ترمز زد و گفت تا چهارراه می رود. چهار نفر سوار شدیم. راننده خانم سی و پنج، چهل ساله ای بود با ناخن های مانیکور شده و چتری های سشوار کشیده. خلاصه آخرین حدسی که راجع به شغل او می شد زد مسافرکشی بود. چند دقیقه ای به سکوت و ترافیک گذشت تا این که گوشی اش زنگ خورد. از حرف هایش پشت تلفن فهمیدم  که درس می دهد. چون دیشب پریشب شاگردهایش دست از سرش برداشته اند بالاخره. چند بار هم به طرف پشت خط ش گفت پنجشنبه نمی تواند جایی برود چون قرار است با بلندگویش برود بهزیستی. مغزم داشت بلندگو و کلاس و مسافرکشی و شدت شیکی خانمه را می گذاشت کنار هم و به جایی نمی رسید. تا این که یک نفر پیاده شد و نمی دانم خانم بغلی ام چه گفت که خود راننده شروع کرد به حرف زدن از زندگی اش.

 گفت: "من خودم فلان جا تدریس می کنم. منتها بچه ام مریضه و به پول احتیاج دارم. همینه که مابین ساعت های کلاسام مسافر می برم. هیچم عارم نمی آد از مسافرکشی." خانم مسافر بغلی گفت: "چه عاری؟! پول حلاله خانوم. ایشالله خدا بچه تو شفا بده." راننده گفت: "مرسی خانوم. خدا نصیب همه مریضا بکنه سلامتی رو... داشتم می گفتم. در اصل کارم خوندنه. منتها یه قرون از بابت صدام از جایی پول نگرفتم. همین پنجشنبه م که شنیدین، بهزیستی دعوتم. قراره برای بچه ها آواز بخونم. گناه دارن بچه ها. کلی ذوق اون روزو دارن که قراره سبزی پلو با ماهی بخورن و شادی کنن. باور کنین خانوم. به خدا با خودم فک می کنم ثواب این آواز خوندن من از یه دور ختم قرآن بیشتره." خانم مسافر بغلی تأییدکرد: "بله خانوم. دل بچه های بی سرپرست رو شاد می کنین، خدا دلتون رو شاد می کنه..."  راننده گفت: "البته فک نکنین قرآن نمی خونما. آوازمم می خونم، قرآنمم می خونم. مجلس یادبود یه آقایی بود که خیلی صدای منو دوست داشت. گفتن به یادش بخون، منم یه دهن خوندم. بعدش گفتن کی قرآن می خونه. دیدم هیشکی داوطلب نشد، من گفتم قرآنم من می خونم. خلاصه هر جفتشو با هم داشته باشه آدم، چه عیبی داره؟!" خانم مسافر بغلی گفت: "ایرادی که نداره هیچ، خیلی م خوبه! با این اوصاف کاش پنجشنبه می اومدیم بهزیستی. می گفتیم خانوم هائده کنسرت داره! به به! البته بگما منم تو حموم می خونم!! حالا نمی شه شما یه دهن بخونین ما یه فیضی ببریم؟"  خانم راننده گفت: "ولی آخه اینجا که جاش نیست. درست نیست..."  آقای مسافر جلویی با خنده گفت: " یه چند دقیقه دیگه من پیاده می شم، اونوقت شما می تونین راحت باشین بخونین." خانم راننده گفت: "نه آقا، خانم و آقاش برام فرقی نداره. من در حضور آقایونم خوندم..." خانم مسافر بغلی گفت: "پس بخونین ما هم حظشو ببریم. لابد برای همینه که ماشینتون پنل نداره. موسیقی لایو پخش می کنین!" خانم راننده خندید. شیشه ها را داد بالا، یک تک سرفه زد و بعد صدایش را رها کرد توی اتاقک ماشین:

 "عاشقم من، عاشقی بی قرارم

 کس ندارد خبر از دل زارم

آرزویی جز تو در دل ندارم..."

 من نگاهم به ماهِ ِ شب چهارده بود و شاخه ی درختان پاسداران که روی مهتاب خط می انداختند و به این فکر می کردم که ماه نقره ای چاق من به چه قصه ها و روزگارها که نتابیده: خانم معلمی که برای درآوردن خرج درمان بچه اش مسافرکشی می کند و برای مسافرهایش آواز می خواند...

________________________________________

پ.ن :  سین. حق دارد که همیشه می گوید عجب کیس هایی به تور تو می خورند! راست می گوید. خاطره هایم یکی از یکی آنتیک ترند! :D

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 | 1:28 | هدی | |

اگر دیروز توی راه  پیر شدم، امروز توی راه مردم. توی این نوزده سالی که از خدا عمر گرفته ام، یادم نمی آید هیچ عصبانیتی این همه جسورم کرده باشد که در حضور یک اتوبوس آدم سر آدم عوضی ای این طور فریاد بکشم و معرکه راه بیاندازم. چهار ساعت تمام توی راه خانه ماندم.  در ترافیک ِ اسفند بارانی تهران، که بیشتر از نیم ساعتش، هیچ هم رمانتیک و خواستنی نیست. به این لیست اضافه کنید motion sickness  و تهوع و سردرد را.  پشت سر من، مادری که بچه ی شیرخواره اش شیرخشک دوست نداشت و در خانه منتظرش بود، تمام ترافیک را به پهنای صورت اشک ریخت. من ولی تا موقعی که دندان هایم به خاطر  لباس های خیسی که به تنم چسبیده بودند، با دامنه ی خیلی زیاد شروع به نوسان نکرده بود،  جلوی اشک هایم را گرفتم. اما وقتی دهن باز کردم که سر یارو داد بزنم دیدم صدایم می لرزد و اشک هایم می چکند پایین. وقتی بالاخره ساعت ده و نیم شب به خانه رسیدم، من و مامان با چشم های سرخ و پف کرده نگاه ِ همدیگر کردیم و  خودمان را زدیم به آن راه و از هم پرسیدیم که آیا گریه کرده ایم؟! چقدر عجیب است که گاهی تمام آرزوی آدم می شود: خانه، امنیت، بغل مامان. چقدر عجیب است که فراموش می کنیم این ها که به طور معمول به داشتنشان عادت کرده ایم این همه عزیز و حیاتی و نازنیند ... به گمانم یک امروز برای تنبیه تمام خبط و خطاهای سال گذشته ام کافی بود.

پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 | 0:33 | هدی | |

امروز از "آن روزها"بود . از آن روزها که صبح نیم ساعت زودتر از همیشه از خانه می زنی بیرون و با این وجود یک ربع دیرتر به جلسه ی امتحانت می رسی. از آن روزها که راننده ی تاکسی ای که صندلیِ جلویش نشسته ای، با راننده ی  ماشین بغلی مقادیر کافی فحش رد و بدل می کنند و تو خودت را فشار می دهی به پشتی صندلی که ناسزاها به دماغت گیر نکنند. از آن روزها که نمی دانی حظِ تهران بارانی را ببری یا حرص امتحانی را که دیر می رسی سرش، بخوری. از آن روزها که توی واگن مرزی مترو، دو مرد فریاد می کشند، فحش می دهند، مشت هاشان را از لابه لای جمعیت به سر و صورت هم می کوبند و تو نشسته آن سوتر، تنت می لرزد از زشتی و بلندی نعره ها و صدای ضربه ها و فحش ها... آخ که این همه فریاد چه قدر زشت و شرم آور و منزجرکننده است...

اصلاً هیچ معلوم است این همه برای چیست؟ این همه نفرت و نامهربانی از کدام چشمه می جوشد؟ اصلاً  برای چه چیز  این دنیاست که مدام دندان تیز می کنیم برای دریدن ِ تنِ همدیگر؟!... آخ...

  آخ از روزهایی که راه ها این همه آدم را پیر می کنند...

_____________________________________

*سید علی صالحی 

سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 23:56 | هدی | |

www . night Skin . ir