من/ همین من ساده/باور کن برای یک بار برخاستن/ هزارهزار بار فرو افتاده ام...

نگاه سر خط خبرها نمی کنم دیگر. سرم را می اندازم پایین که نبینم. که برایم عادی نشود خون و اشک و قساوت. شاید هم نقل این حرفها نباشد... سرم را از خجالت می اندازم پایین. خجالت ِ اشک های هویجی، زنده باد ها و مرده باد های هویجی، مشت های گره کرده وقتی نشسته ای کنار لیوان چای و اخبار و عزیزانت.... همه اش توی سرم چرخ می خورد که "احساس سوختن به تماشا نمی شود..."

اما می دانی؟ انگار من جدی جدی دارم  آتش می گیرم. انگار که آن نوار مرزی را زندگی کرده باشم یک وقتی... یک شب از همه ی این بیست سال. یک شب حوالی نوزده سالگی که مامان را بعد از شانزده هفده سال از خواب پراندم با ضجه هایم...که بیاید و اشک ها را از صورتم پاک کند و بگوید چیزی نبوده دخترجان، فقط یک خواب بد بود...

به خواب نمی مانست ولی. من در و دیوار خانه را دیدم که روی سرم خراب شد و حرکت نوسانی لامپ آویزان از سقف نیمه  را و شیشه خرده هایی که فرو رفته بودند توی دست و پایم و از سوراخ هاشان خون بیرون می جهید و با این همه هیچ درد نداشتند...درد آنجا بود که 4 نفر از عزیزترین های زندگی ام، - آن ها که اخمشان گره می اندازد وسط ابروهایم و  بغضشان، سیلاب می شود در من-  از دست رفته بودند و با آن همه من هنوز زنده بودم... درد آنجا بود که انتظار داشتم این اندوه عظیم، سینه ام را سوراخ کند و سرریز کند و من آرام آرام بمیرم؛ اما من در عوض تند تند نفس های نصفه کشیدم و هی التماس خدا کردم که همه این ها تنها یک کابوس تاریک باشد... و بیدار شدم با صدای مامان. سرمست از این اجابت آنی...

بچه های غزه اما هر چه می کنند بیدار نمی شوند. انگار تمام  انسانیت را یک کابوس مشترک دارد می بلعد و ضجه های بچه های غزه به اجابت نمی رسد...

چند روز دیگر، چشم هایم را برای آرزو کردن می بندم. از خدا  می خواهم که این کابوس جهانی تمام شود. به راحتی باز شدن دوباره ی پلک های من. آرزو می کنم که باران ببارد و بشورد این همه کثافت و نامهربانی را از سر آدم ها ... آرزو می کنم که زمین جایی بشود برای شادمانه دویدن، آسمان ها پر بشوند از پرواز بادبادک ها و خدا مشت مشت رنگ بپاشد به چهره ی سوخته ی دنیا...

_________________________

*حسین جنتی

پنجشنبه نهم مرداد 1393 | 11:59 | هدی | |

دریا دارد آرام می‌گیرد
کوه دارد کوتاه می‌آید
دشت دارد بساطش را جمع می‌کند
زمان به دور خودش می‌پیچد و قدم از قدم برنمی‌دارد
چیزی را که از چشم هم نمی‌خوانند
در روزنامه می‌جویند
خبر چنان بود که زمین تاب نیاورد
و دست در خودش برد
و شبیه مردی که به جان خالکوبی قدیمی‌اش افتاده باشد
با چاقو سعی کرد مرزها را پاک کند

خون صفحه تلویزیون را برداشته
و زمین از درد پاهاش را در خودش جمع کرده
همچون جنینی خارج از رحم...

اینجا خاورمیانه است...

_______________________________

پ.ن: پوریا عالمی

چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 13:27 | هدی | |

نگاه هلال ماه کنی که دارد لاغر می شود آرام آرام، و دلت بگیرد. از دنیای بیرون پلکها، از دنیای پشت پلک ها...

و یکهو مرز میان دو دنیا تر بشود.

سه شنبه سی و یکم تیر 1393 | 1:5 | هدی | |

یَا مَنْ لا یَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ یَا مَنْ لا یَمْنَعُهُ فِعْلٌ عَنْ فِعْلٍ یَا مَنْ لا یُلْهِیهِ قَوْلٌ عَنْ قَوْلٍ یَا مَنْ لا یُغَلِّطُهُ سُؤَالٌ عَنْ سُؤَالٍ یَا مَنْ لا یَحْجُبُهُ شَیْ‏ءٌ عَنْ شَیْ‏ءٍ یَا مَنْ لا یُبْرِمُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّینَ یَا مَنْ هُوَ غَایَةُ مُرَادِ الْمُرِیدِینَ یَا مَنْ هُوَ مُنْتَهَى هِمَمِ الْعَارِفِینَ یَا مَنْ هُوَ مُنْتَهَى طَلَبِ الطَّالِبِینَ یَا مَنْ لا یَخْفَى عَلَیْهِ ذَرَّةٌ فِی الْعَالَمِینَ …

____________________________
دعای جوشن کبیر- فراز 99

پ.ن: "کدام نام قشنگت دوای دلتنگی است؟"...

دوشنبه سی ام تیر 1393 | 18:21 | هدی | |

"I'll tell you what is harder than dying in Gaza by an Israeli missile deluxe. What is harder is that you get a phone call from the Israeli army telling you to evacuate your home because it will be bombed in ten minutes. Imagine; ten minutes; and your whole short history on the surface of Earth will be erased.

Gifts you received, photos of your siblings and your children (dead or alive), things that you love, your favorite chair, your books, that last poetry collection your read, a letter from your expatriate sister, reminders of the ones you loved, the smell of your bed, the jasmine tree that hangs off your western window, your daughter’s hair clip, your old clothes, your prayer rug, your wife’s gold, your savings; imagine; all this passes in front of your eyes in ten minutes, all that pain passes while you are struck by surprise.

Then you take your identification papers (passport, birth certificate, etc.) which you have ready in an old metallic candy box, and you leave your home to die a thousand times, or refuse to leave and die once."

______________________________

آن ماری یاسر، فیلمساز فلسطینی.

پ.ن: اصلاً حرف دیگری می ماند برای گفتن...؟

جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 15:51 | هدی | |

یه مدت که از تابستون می گذره، هیچ یادم نمی مونه چرا تمام طول ترم خوشحال و باانگیزه بودن انقدر سخت بوده. حتی اصلاً یادم نمی مونه سخت بوده! حتی تر دو سه هفته که می گذره دلم برای دانشگاه تنگ می شه. بعد تو فرایند اعلام نمره ها همه چی یادم میاد. ترم پیش همه از درسی که چیزی بارمون نبود نمره ی مفت گرفتیم و این ترم هم که 38 درصد کلاس، از آسون ترین درس ترم افتادن و تی ای مربوطه نه تنها احساس نمی کنه ممکنه مشکلی وجود داشته باشه بلکه با یه حالت ذوق کنونِ "مشکل خودتونه می خواستین بیشتر درس بخونین" ی از کنار ماجرا می گذره. 

من حس می کنم اون درس رو خوب یاد گرفتم و به اندازه ی کافی برای فهمیدنش وقت گذاشتم، با این که هیچ نمره م قشنگ نیست. ولی هیچ دلیل این همه آزار دادن بی مورد دانشجو و تلاش -بله، دقیقاً تلاش- برای کور کردن انگیزه ش رو نمی فهمم. 

استاد درس مربوطه در تمام طول ترم یک برگه صحیح نکرده. یک بار نگاه نکرده تمرین هایی که تی ای ش طرح می کنه چقدر مربوط یا نامربوطه. بی ربط مقایسه ش می کنم با بابا و  یهو دلم براش تنگ می شه.

شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 23:5 | هدی | |

جعلی ترین شناسنامه جهان
شناسنامه من بود
که جوهرش از اول آدم خشکیده بود
و کاغذش از اول آدم پوسیده
...
مرا در آفریقا سربریدند
جسدم را در ویتنام آتش زدند
و در فلسطین تکه تکه رها کردند
من حاصل تجاوز مردان صرب بودم
که در زنان مسلمان
دنبال انتقام از عثمانی بودند
باکره ای یهودی که 15 سالگی ام
در آشویتس خاکستر شد
من جنجال نوجوانی بودم که روی اسب
از سرخ پوست بودنش فرار می کرد
ارمنی زاده ای که در مسیر لهستان به ایران
گرسنگی می کشید
جعلی ترین شناسنامه جهان برای من بود
وقتی حیران در مرز عراق و سوریه
به اسلام تکفیری ها ایمان می آوردم
و در تبت برای صلح بودا
خودسوزی می کردم
من ابدیت غمگین آدمیزادی بودم
که از ازل در هراس و همهمه
دنبال عشق می گشتم
دنبال خانه ای آرام...
اما دریغ
جعلی ترین شناسنامه جهان
شناسنامه من بود…

___________

*شعر از مهدی جلیلی

پ.ن: از فلسفه ی اسم اینجا  پرسید. چیزی شبیه حرف های پست اول  را تحویلش دادم. این که کل زندگی یک حوض نقره ای بزرگ و درخشان است و این که دارم سعی می کنم شناگر قابلی بشوم. اما فکر می کنم دلیل اصلی چیز دیگری باشد: من ماهی کوچک این حوض هستم که مدام دهانش را باز می کند و قبل از این که حرفش را بزند،  می بندد و حاصل یک حباب خالی است که بزرگ و بزرگ تر می شود تا این که می ترکد. این حوض بیشتر جایی  شده است برای ننوشتن. 
قرض گرفتن هیچ هم بد نیست، وقتی از پس گفتن این حرف ها برنمی آیم...

شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 1:13 | هدی | |

تابستانی که شروع شده طعم کرختیِ مستی آورِ همیشه و کتاب داستان و هندوانه ندارد. ترم چهار تا همین هفته ی پیش کش آمد و من یادم افتاد تمام روزهای ترم پیش به خودم قول داده بودم تابستان را جوری که دوست دارم زندگی کنم. خب، کمابیش همه ی کارهایی که قرار بود انجام شوند، در حال انجامند ولی آخرش همانی که دوست داشتم نشد. تمام دیروز را از ضعف و درد توی تختم، لا به لای پتو در هم پیچیده شده بودم و عذاب وجدان کارهای زمین مانده گلویم را سفت چسبیده بود. انگار آدم همیشه بدهکار است و هیچ گریزی هم نیست... توی همان حال دیروز علی رغم تمایل شدیدم برای لوس کردن خودم و ناز کشیدن سایرین، حتی خودم را برای مامان هم لوس نکردم. به نظرم کم کم دارم بزرگ می شوم. آدم وقتی بپذیرد در تحمل مصائبش تنهاست، یک هوا قد می کشد.

غصه و ملال هنوز بالای سرم پرسه می زند و مترصد فرصت است برای زخم زدن. هیچ هم دلش نمی خواهد برود گم و گور شود. همان طور سفت بغلم کرده و انگار که خیلی وابسته ام شده باشد، هی از من جفا می بیند و هی وفا می کند. من ترجیح داده ام از تکنیک بی محلی استفاده کنم. بی محلی سر آخر هر خری را از پا در می آورد. حالا اما گاهی من همان خری می شوم که از پا درآمده: حضورش را مثل لرزش های ناخوشایند دست های یک بیمار پارکینسونی می پذیرم و زندگی شلوغ و پلوغ تابستانی ام را دست به عصا پی می گیرم...

پدربزرگ هم پارکینسون داشت. اما توی خاطراتی که دخترهایش تعریف می کنند همان راست قامتِ میانسال است با موهای جوگندمی و خط اتوی شلوار پارچه ای و رایحه ی عطر بیک مشکی و آن همه شوخ طبعی و بانمکی. با همه ی لرزش های این اواخر و قفل شدن هایش و قدم از قدم برنداشتن هایش، تصویر پدربزرگ توی ذهن دخترهایش صاف و بی لرزش است. مثل آن عکس رازآمیزش توی اتاق پذیرایی خانه. که فرقی نمی کند کجای سالن ایستاده باشی، در هر گوشه و هر زاویه ای، خط نگاهش صاف می خورد توی چشم هایت و این حتی از لبخند مونالیزا هم اعجاب آورتر است...

به تصویر رازآلود و –کاش- بی لرزش ِ روزهای آخر نوزده سالگی فکر می کنم این روزها و ابهامِ بیست...

شنبه چهاردهم تیر 1393 | 22:30 | هدی | |

هیچ می دانستی غم با غمام هم خانواده است و غمام هم یعنی ابر؟  غم، ابر می شود روی آسمان دل آدم . سیاه، سنگین. باران زا. 

امان از بارانی که سبزی نیاورد. امان از باران های اسیدی...

دعای افطار اول شد کنار رفتن این ابر سیاه اسیدی و مهربانی و بزرگ شدن...

دوشنبه نهم تیر 1393 | 13:1 | هدی | |

به جنازه یک سوسک حمام، محض دلگرمی نیازمندیم! -فوری-

____________________
پ.ن: از صبح تا حالا یه دونه زنده ش گم شده و راست راست داره تو خونه ول می چرخه! :اس

بعداً :  پیدا شد! :D

یکشنبه هشتم تیر 1393 | 23:59 | هدی | |

www . night Skin . ir