من/ همین من ساده/باور کن برای یک بار برخاستن/ هزارهزار بار فرو افتاده ام...

به آن حرفش فکر می کنم که گفته بود ترسناک ترین چیز این دنیا ترس است. راست، حالا  که زنان و مردان ِ سرزمینم ترسیده اند و خیابان های زادگاهم خلوت تر از هر وقت دیگرند..

نامهربانی بغض تازه ای نیست برای گلوگیر شدن. اما راست بگویم، "سبوعیت" قدمت چندانی ندارد در دایره ی لغاتم. دقیق ترش آن است که بگویم با هر واقعه و خبری بازتعریف می شود و هر بار، معنایی تاریک تر، زشت تر و چندش آورتر به خودش می گیرد...

بعضی شب ها زیر هیبت این کلمه ی کثیف کوچک و مچاله می شوم. می روم زیر پتو و تا مغز استخوان می لرزم و از خودم می پرسم راستی، قلب آدمی کجاست، روزی که می تواند "اسید" بپاشد به جسم و روح و آینده و دنیای یک آدم دیگر... از خودم می پرسم خنده را چه نسبت است با این همه رذالت، که ترک موتور بنشینی و جولان بدهی و بطری آب معدنی را خالی کنی روی دختری که از ترس نفسش بند آمده ...

شب ها تا مغز استخوان می لرزم و به ناخوشی آدمی خواری فکر می کنم  و خدا را شکر می کنم که اشک ریختن را بلدم. حتی اگر هویجی و بی خاصیت باشند، چرا که لااقل نشان از قلبی می دهند که در سینه پنهان دارم.... با این همه، همه چیز مصمم ترم می کند برای مهربانی...

من معجزه ی مهربانی را می شناسم. خوب می دانم که اگر سبوعیت توی سرخط خبرها و روی آسفالت خیابان ها به بی نهایت میل می کند، برای مهربانی و انسانیت هم حدی نمی توان متصور شد. نشان به آن نشان که تنها پناهگاه برای فرار از نامهربانی های دنیا، آغوش بی نهایت مهربان مامان است...

آدم های مهربان، غریبه هم اگر باشند، ترسناک نیستند. می شود از کنارشان بگذریم بی آن که مجبور باشیم نفسمان را در سینه حبس کنیم. رویای این نوشته هنوز با من است.  همان رویایی که خواب این روزهای دنیا کم داردش... ناخوشی آدمی خواری را مرهمی اگر باشد، همین مهربانی است...

 

پنجشنبه یکم آبان 1393 | 10:40 | هدی | |

میم نوشته بود قلب در سینه داشتن مسئولیت سنگینی است. کدام حرف دیگری می تواند این همه حقیقت باشد بین این همه گزاره؟!

با وجود این مسئولیت سنگین، خوبم این روزها. این روزها که دارم روی مرز "شاید" حرکت می کنم. این روزها که "نمی دانم" این همه امن است. می شود محکم بغلش کرد و هزار بار خدا را شکر کرد و خوشحال بود که کلید همه ی قفل ها به دست من نیست و جواب همه ی سوال ها توی جیب من ...

می دانی؟ آدمیزاد روی نقطه ی صفر مختصات به دنیا نمی آید. هزار هزار واحد باید از صفر مختصات دورتر بروی تا برسی به نقطه ی تولدت. به دنیا می آیی و یک عالم سوال و ندانستن با خودت می آوری،  از منابع تجدید نشدنی ارتزاق می کنی و ذخیره ی آبی و غذایی جهان را مورد تهدید قرار می دهی؛ و به سهم خودت در تولید دی اکسید کربن و سوراخ کردن لایه ی اوزون و گرمایش زمین اهتمام می کنی.  دست کم تا ده پانزده سال هم هیچ بازدهی خاصی برای بشریت یا جهان نداری!

در روزگاری نفس می کشیم که نه آن قدر نادان باشیم که ندانیم چقدر داریم همه چیز را بی آن که برگشتی در کار باشد، تخریب می کنیم و نه آن قدر دانا، که بتوانیم جلوی نابودی را بگیریم... من، مادربزرگِ همیشه دلواپسِ بچه های قرن آینده ام، که خودش را محضِ خاطرِ نازنینِ قطره های آبی که سهواً از لای انگشتانش سر می خورند، شدیداً شماتت می کند و هر وقت که سر و کارش به شیر آب می افتد، این جمله ی  این نوشته توی سرش می پیچد که : " تو می دونستی توی کاشان صدف پیدا کردن؟!" 

میم راست می گوید. قلب در سینه داشتن مسئولیت سنگینی است. داشتن آن چیزی که به آن عقل می گوییم، هم. همزمان به هزار و یک چیز فکر می کنم و نگران هزار و یک چیز می شوم. نگران آن قطره های آبی که فردا روز، برای نوه هایم یا شاید برای بچه هایم؛ یا اصلاً شاید زمانِ پیری خودم حکم کیمیا پیدا می کند... نگرانِ کیمیاهای امروزم: نگران مادربزرگ و بابایو، نگران بابا و بارهای روی شانه هایش، مامان و خستگی هایی که به جان می خرد.... نگران دوست ها. که گم شده اند در هزارتوی زمان و مکان و خاطره؛  و دلواپسِ رفیقی که بعد از مدت ها وقتی که بالاخره طلسم نگفتن هایش با من شکست، انگلیسی حرف زد، و من به این فکر کردم که چقدر معنی کلمات فرق می کند، توی قالب زبان های مختلف؛ و توی همین فکرها بودم که دوباره سکوت کرد. فارسی سکوت  کرد، سهمناک تر از همیشه...

با این همه من خوبم. خوب تر از هر وقت دیگری و آرام تر...چرا که "شاید" واژه ی خوبی است...

 فوراً نفی نکردن چقدر کیف دارد! و چقدر هزار بار شک کردن و دوباره مومن شدن، عالی است... چقدر "نمی دانم" مهربان است و من چه خوشبختم که از پس همه چیز برنمی آیم و با این وجود، طوری وسواس گونه قدم برمی دارم که انگار تمام کائنات به قدم های من مدیون است...

 ______________

* شاملو- در آستانه

پنجشنبه دهم مهر 1393 | 22:28 | هدی | |

گاهی آنقدر نشمردنی و نگفتنی کسی را دوست می داری که دوست داشتنت از مرزهای تنت سر ریز می کند: وقتهایی که نزدیکت باشد با بوسه های گاه و بیگاه  و نگاه و لبخند، و وقتهایی که دور، با سیلاب اشک....

شنبه پنجم مهر 1393 | 20:27 | هدی | |

من یقین دارم که یک نفر سیر خطی زمان را شکسته که این طور شیشه خرده هایش از لا به لای هزار پنجره ی باز ِموازی به چشم های تماشاگرم فرو می روند.... از هفت سالگی تا هزار سالگی را به یک اشاره می روم و برمی گردم؛ و بی حرف که نه، بی صداتر از همیشه یادم می افتد که چقدر برای بوی نم باران و شوق سفر دلتنگم...

دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 11:23 | هدی | |

این روزها شبیه زنی که تازه مادر شده باشد و نوزادش تمام دنیا را برایش به عقب رانده باشد، اولویت های زندگی ام جا به جا شده:  کتاب هایی که می خواستم بخوانم، کارهایی که برای خودم تعریف کرده بودم، رفاقت کردن ها با دوستان بهتر از آب روان...
احوال پرسی های گاه به گاهم  از دوست جان ها هم مثل این می ماند که به جای تماشای یک سریال، آخر هر قسمت را از بغل دستی ات بپرسی. 

جمعه چهاردهم شهریور 1393 | 10:55 | هدی | |

خانه میزبان عاشقانه های بابایو است این چند وقت. دیشب هم، داشت با چشم های اشک آلود و صدای لرزان به مادربزرگه می گفت: "الهی خُب شی واسم پلو بپزی... من دیگه اون پلو رو تو دهنم نیمیذارم! می ذارم رو جفتی چشام..."

راستی توی دنیا هیچ عاشقانه ای قشنگ تر از این پیدا می شود؟! عاشقانه ای که عشاقش صبوری کرده اند، قهرها و اختلافها را از صافی مدارا و آشتی گذرانده اند و  خوشی ها و توافق ها را به شکر آراسته ...

راستی غیر از این، هیچ عشقی می توانست بعد از شصت و اندی سال، همچنان گرم و زنده و تپنده، خانه را روشن کند؟!

شنبه هشتم شهریور 1393 | 12:39 | هدی | |

قبل از این روزهای مامان بزرگه معنای "پوستِ روی استخوان" اصلاً واضح نبود. مامان بزرگه این روزها به زحمت به 40 کیلو می رسد. یعنی بغل کردنش زور نمی خواهد، ظرافت می خواهد. یک جوری که باید مواظب باشی نشکند توی دستهایت. آن روز از هشت صبح تا ده شب توی بیمارستان دولتی هی باید از این ور به آن ور جا به جا می شده، همان بیمارستان دولتی با سیستم احمقانه اش که توی اورژانس، مریض را ملزم به رفتن پیش دکتر می کرده و دکتر با دوتا پای سالمش جا به جا نمی شده برای معاینه ی مریض!! همان روز بود که باباهه هی بغلش کرده بوده و از این ور به آن ور جا به جایش کرده  و به گمانم همان شب بوده که مامان بزرگه به بابا گفته: " راستِ همه ی وقتایی که تو بچگیت کولت کردم، جبران کردی..."

آخ خدایا با بغض توی این یک جمله چه کار باید کرد..؟!

*

می دانی؟ به گمانم این آدم های مهربانِ مسلح به شوخ طبعی هستند که می توانند دنیا را تبدیل به محلی برای زیستن بکنند. کسانی مثل عمو میم. –خواهرزاده ی مامان بزرگه- که وقتی خاله اش بهش گفت "مامانت همسن حالای من بود که رفت" به جای بغض، خنده روانه ی چشمهایش کرد که "خاله جون، داداشمم وقتی سکته کرد مرد، 35 سالش بود! من ازش یه بیست سالی عقب ترم!!"

آره. به گمانم همین آدمها هستند که دنیا را جای زندگی می کنند...

*

می دانی؟ من تنها آدمی نیستم که از بیست سالگیم این همه انتظار دارم. این روزها به جای همه ی شعرهایی که از حفظم ، یاد این یکی می افتم:

"انگار مدتی است که احساس می کنم

خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام

احساس می کنم که کمی دیر است

دیگر نمی توانم

هر وقت خواستم

در بیست سالگی متولد شوم

انگار فرصت برای حادثه

از دست رفته است

از ما گذشته است که کاری کنیم

کاری  که دیگران نتوانند..."*

همین شعری که شبیه روزهای اول شعر خواندن من است. شبیه منِ سیزده ساله ای که فکر می کند به راز بیست. فکر می کند به کاری که دیگران نتوانند. شبیه به من سیزده ساله ای که فکر می کند، تقصیر صغر سن است هنوز، این که نمی تواند دنیا را تکان دهد. دخترک سیزده ساله ای که گمان می کند تا بیست سالگی اش، یقیناً نبض دنیا را به دست خواهد گرفت...

حالا اما این من ِ بیست ساله هیچ کوهی را از جا نکنده است هنوز. می دانی؟ این دنیا بی رگ تر از این حرف هاست! نمی شود نبضش را به این راحتی ها گرفت. بیست ساله شده ام و در هیچ چیز، جز در معمولی بودن خارق العاده نیستم. آرزوهای بزرگ را هنوز شبیه معجزه توی دلم نگه داشته ام. آرزوهای بزرگ کمکم می کنند معمولیِ بهتری از آب دربیایم...

 آرزوی بزرگ این روزها این است که شبیه همان ها بشوم که دنیا را  جای بهتری می کنند برای زندگی کردن: مهربانِ خنده روی خنده پراکن...

_________________________________

*قیصر امین پور

سه شنبه چهارم شهریور 1393 | 1:53 | هدی | |

 من بیشتر وقت ها لباس های گل گلی یا چهارخانه می پوشم. توی همه ی رنگ ها آبی را دوست تر می دارم و علاوه بر آن، طرفدار قرمز و سبز و حتی زرد قناری پوشیدن هم هستم. توی کمد لباس هایم، تک مانتوی مشکی ام خیلی خیلی تنهاست...

امروز با خودم فکر کردم، شاید بهتر بود هر روز صبح برای رفتن به محل کار یا دانشگاه یا خرید روزانه، از بین یک کمد لباس مشکی، آن را که مناسب فصل است و اتو هم دارد لابد، انتخاب می کردم و می پوشیدم. این طوری تک مانتوی مشکی ام، عزا به عزا و سر هر مجلس ختم پوشیده نمی شد. این طوری تک مانتوی مشکی ام یادآور این همه دلتنگی نبود...

سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 21:1 | هدی | |

بر خلاف بقیه ی آدم ها، قلب من احتمالاً متمایل به راست آفریده شده.

دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 0:5 | هدی | |

این که این جا کمتر به روز می شود باید به این خاطر باشد که من شفاهی شده ام و جای راضی شدن به قطع درختها، یا حتی استفاده از تکنولوژی، ترجیح می دهم برای تک مخاطب توی آینه، سخنرانی های طولانی کنم.
حرف هم که باد هوا. هیچی به هیچی.

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 22:53 | هدی | |

www . night Skin . ir