من/ همین من ساده/باور کن برای یک بار برخاستن/ هزارهزار بار فرو افتاده ام...

داداش خان زنگ زد و از قطعی آب خانه شان گفت. فشار آب خانه ما هم خیلی خیلی کم است و انگار چیزی نمانده که قطع شود. یعنی آن هفت که نه، هفتاد گاو لاغر، دارند از حالا، از آخرین ماه زمستانی، اشتهاشان را به رخمان می کشند؟!

----------------------------------------------------------

بعدا: خشکسالی سلام رساند و گفت که حتما بگویم این بار بی گناه است؛ تقصیرکار لوله ای در محله است که تصمیم گرفته بترکد. به هر حال مقصر هر که باشد ما امشب بدون اطلاع قبلی در بی آبی به سر می بریم. خودمان را به خدا می سپارم!! 

یکشنبه سوم اسفند 1393 | 21:7 | هدی | |

مرده شور  هر چی شبکه اجتماعیه.

جمعه یکم اسفند 1393 | 22:11 | هدی | |

سال هاست که دیگر از هیولای زیر تخت خبری نیست شب ها. حالا به جای هیولا، "آینده" می خزد زیر پتویم توی تاریکی، می نشیند روی سینه ام و دست هایش را تا مرز خفقان روی گلویم سفت می کند. رنگ های دنیا دیگر هیجان انگیز نیستند و من هر چه لبخند می زنم به خوشی های لحظه ای، سرخوش نمی شوم و این همه به شوق نیامدن ترسناک است...

زندگی شبیه کاتالوگ یک وسیله ی ناشناخته و به شدت حساس به اسم "آینده" است. باید از صدر تا ذیلش را بخوانی که مبادا اشتباه کنی و آینده خراب شود. خواندن کاتالوگ یک محصول حوصله سر برترین کار دنیا است و انگار من حوصله­ ی هیچ کاری را ندارم به جز این که یک آهنگ را بگذارم برای خودش تکرار شود و هی موهایی را که از سرم قهر کرده اند، از لا­ به­ لای گل های قالی جمع کنم.

کلاس دکتر الف نزدیک ترین آینده ای است که هفته ای دو مرتبه ناچارم به آن فکر کنم. "گزیده متون کلاسیک فیزیک". قرار است که متن ها را بخوانیم و راجع بهشان حرف بزنیم. از امتحان پایانی هم خبری نیست. هر چه هست با حرف هایت سر کلاس ارزیابی می شوی. من؟ من به این تکه گوشت توی دهانم هیچ اعتماد ندارم. هیچ وقت نداشته ام. حالا مانده ام حیران که با این آینده ی دو بار در هفته ی این ترمم چه کار باید بکنم. مانده ام حیران که آدمی که جسارت حرف زدن ندارد در "آینده" می خواهد چه غلطی بکند. این آینده ی لعنتی گیج کننده...

راستی، مردم چقدر راحت با آینده کنار می آیند. و چقدر از آینده مطمئن هستند. من به خشکسالی فکر می کنم و تنم می لرزد. به خبرها گوش می کنم و غصه می خورم. سر کلاس مبانی اقتصاد می نشینم و سرم داغ می کند. نتوانستن هایم جلوی چشمم رژه می روند و یخ می کنم. وبلاگ آدم های غریبه را دنبال می کنم و ترس های جدید به دلم می ریزد. پای حرف های دوست می نشینم و بغض هایش می چکد به گلویم... نچ! به چشم من، آینده موجود ِ مکار غیرقابل اعتمادی شده. پلک می زنم. چندبار، انگار که چیزی رفته باشد توی چشم­هایم...

به قول دوست، آدم اگر قرار باشد همه ی واقعیت را بداند قدم از قدم برنمی دارد. آینده لازم است مبهم باشد و ما لازم است جاهل باشیم تا بتوانیم رویا داشته باشیم. جلو رفتن بدون رویا بی معنی است. این بزرگ ترین فاجعه ی دنیاست که دیگر به راحتی به هیجان نمی آیم. این تلخ ترین اتفاق دنیاست که زبانم می ترسد تکان بخورد. (گاهی هم که به تکان می افتد از فرط نابلدی حرف های اشتباهی بلغور می کند.)

من یک تنه باید جلوی همه ی این اتفاق های بد بایستم. باید یک تنه با همین دست های لوسِ حساس، دست های تنومند آینده را دور گردنم شل کنم. باید مواظب شعله ی کوچک درونم باشم. مبادا که خاموش شود و من تاریک شوم... مبادا.

______________________

*

"قاصدک! هان، ولی...آخر... ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی! کجا رفتی؟آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جایی؟

در اجاقی -طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟"

مهدی اخوان ثالث

یکشنبه نوزدهم بهمن 1393 | 20:46 | هدی | |

سرما نمی خورم نمی خورم، اگه بخورم یه جوری می خورم که نفهمم از کجا خوردم!! دیروز و امروز تمام تلاشمو برای مقاومت در نبردِ نابرابر با این ویروس بدقلق انجام دادم و اتفاقاً موفق هم بودم. مسئله بدون دخالت دوا دکتر داره به پایان خوشش نزدیک می شه. این صدای خروسی که صاف شه رسماً اعلام پیروزی می کنم! حالا حدس می زنید این وسط چه اتفاقی افتاده؟ بعله، مامان بزرگه که  پشت تلفن خبردار شده مریضم،قبل از هرگونه آرزوی سلامتی، به مامان پیغام داده که به من بگه مواظب باشم بابا رو سرما ندم!! این جوریاس اوضاع! بابای یکی یدونه­ ی عزیز!!

____________________________

پ.ن1: دارم تمام سعیمو می کنم که با حال خوب وارد ترم جدید بشم! از سرفه هام معلوم نیست؟! :D

پ.ن2: با تشکر از پیرزن درون!

پنجشنبه نهم بهمن 1393 | 23:15 | هدی | |

روزهای بداخلاقی، روزهای طلبکاری است. طلبکاری از عالم و آدم به خاطر این که به تلاش هایم در راستای خوش اخلاق ماندن وقعی نمی نهند...

 

پنجشنبه دوم بهمن 1393 | 18:15 | هدی | |

انگار همه ی مردم دنیا، دست به دست هم داده اند تا زیر آب ِ صلح را بزنند...

_______________________

پ.ن: دوستی پارسال با الگوبرداری از قانون دوم ترمودینامیک اصرار داشت ثابت کند که نمی توان صلح(Qh) را به آبادانی (W) تبدیل کرد بدون اینکه هیچ جنگی (Qc) انجام شود! آن موقع تنها خندیده بودم، حالا میل دارم گریه کنم...

* عنوان از گروس عبدالملکیان

 

شنبه بیست و هفتم دی 1393 | 20:17 | هدی | |

آدم وقتی نتواند درد عزیزش را مرهم باشد، و محکوم باشد به نشستن و شمردن اشک ها که گوله گوله می لغزند پایین، باید سرش را بگذارد زمین و بمیرد. آره. باید همین کار را بکند....

-----------------------------------------------------------------

*گروس عبدالملکیان

جمعه بیست و ششم دی 1393 | 1:22 | هدی | |

بعد مدت ها که کلی زور زدم تو خونه بامزه باشم، یه چیزی واسه مامان تعریف کردم 5 دقیقه داشت می خندید! چند وقت بعد داشتم همونو جای دیگه نقل می کردم، مامان گفت "اینو تو تعریف کرده بودی یا تو وایبر بود؟!" 

:|

چهارشنبه هفدهم دی 1393 | 17:6 | هدی | |

راست می گفت مهتاب! خراب کردن امتحان درسی که دوستش داری، خود خود شکست عشقیه! :دی

دوشنبه پانزدهم دی 1393 | 19:45 | هدی | |

دیروز می توانست خوب تمام نشود. از در کتاب فروشی افق که آمدیم بیرون صدای گریه های یک پسر نوجوان از لا به لای شاخه های درخت ها خیابان را برداشته بود. عابران از روی کنجکاوی چند ثانیه به سمت منبع صدا سرک می کشیدند و بعد هم می رفتند. بعضی ها صحبت از دیوانگی می کردند و دیگرانی هم از شیادی می گفتند. ما چهار نفر بلاتکلیف ایستاده بودم و سعی می کردیم گریه ها و ناله ها را رمزگشایی کنیم.

پسرک چنان زیر شاخه های خشک درخت های کناره ی خیابان در خودش مچاله شده بود که تشخیص دادنش از آن ها ممکن نبود. چند نفری هم مانده بودند تا مگر بفهمند دردش چیست. او به فریادهای "حالا از اونجا بیا بیرون ببینیم چی شده" کاملاً بی اعتنا بود.  فقط صدای ناله اش بلندتر شد که جوراب هایش را دزدیده اند. انگار جوراب فروش بود و ادعا می کرد سه جعبه جوراب را که هفتاد هزار تومن می ارزیده ، مردی ازش دزدیده است. زنی گفت که کمی پیش 20 هزار تومان به او پول داده و می ترسید این حربه ی پسرک باشد برای گدایی از مردم. ولی مهتاب معتقد بود که  برای این منظور او می بایست وسط خیابان می زد زیر گریه، نه جایی دور از دسترس، لا به لای شاخه های خشک!

همچنان بلاتکلیف ایستاده بودیم و آشوب بودیم. از این که احمقِ مهربانی باشم که طعمه ی خوبی برای گدایان هوشمند شهر است ، بیزارم؛ ولی از بی تفاوت شدن به دردهای انسان ها، محض خاطر احمق نبودن، بیزارتر... همین است که در این جور مواقع استیصال شبیه اشک تا پشت چشم هایم بالا می آید که البته دردی هم از هیچ کس دوا نمی کند....

دیروز می رفت که روز تلخی بشود. تا این که سر و کله ی آن جناب دانشجوی محترم پیدا شد که چابک خزید زیر شاخه ها و حرفهایش برخلاف حرفهای دیگران کارگر افتاد و پسرک را از پناهگاهش بیرون کشید. پرسید که چند ساله است و مدرسه می رود یا نه. بعد اشک هایش را مهربان پاک کرد و دست هایش را انداخت دور گردن پسرک –انگار که دو دوست صمیمی باشند- همان طور که دو تایی دور می شدند آخرین صدایی که شنیدیم صدای مرد بود که می گفت: "ببین من خودم معلمم، خب؟..."

چقدر خوب که گریه های پسرک بند آمد. چقدر خوب که آدم های مهربانی هستند که خوب بلدند با مهربانی شان چه کنند که هرز نرود. چقدر خوب که دیروز بد تمام نشد و ما چهار نفر، وقتی با هم خداحافظی می کردیم، لبخند به لب داشتیم...

_____________________________
* آن روزها که گودر هنوز بود، نوشته هایی با این عنوان زیاد می خواندم.  یادم نیست که مال وبلاگ خاصی بود یا عنوان نت هایی در خود گودر. اما بعد از آن دلم برای متن هایی با این عنوان تنگ شد. توی روزهایی که همه از "دیگری" قطع امید کرده اند و یاد گرفته ایم که به هم ظنین و بی اعتماد باشیم، دیدن و خواندن رفتارهای خوب آدم های خوب شهر ، می تواند مرهم باشد و امیدواری...

جمعه دوازدهم دی 1393 | 11:29 | هدی | |

www . night Skin . ir