من/ همین من ساده/باور کن برای یک بار برخاستن/ هزارهزار بار فرو افتاده ام...

استاد می گوید اگر پدال گاز را رها کنی ماشین می ایستد. دانشجو ضمن رد چنین گزاره ای با استناد به تجربه، معتقد است با اصرار بر فشردن پدال گاز تحت هر شرایطی، شما با احتمال خوبی تصادف می کنید و ماشینتان بالکل نابود خواهد شد.

این جوریاست اوضاع. :|

شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ | 18:27 | هدی | |

 بابا ناغافلی نصفه شبی کمرش گرفت. یه جور بدی که زاویه دست و پاش رو نمی تونست تغییر بده و زاویه ش مناسب نبود. پاهاش خسته شده بودن ولی به خاطر کمرش هیچ حرکتی نمی تونست بکنه. همین طوری داشت زجر می کشید و من و مامانم جز دیدن درد کشیدنش  و منتظر موندن برای دکتر کاری ازمون برنمی اومد. بعد یهو دیدم دلم می خواد می تونستم یه کمی از دردشو براش تحمل کنم. دیدم می تونم به مدت ها بی خوابیم غلبه کنم و بیدار بشینم کنارش  و اصلا فکر خواب به سرم نزنه. براش آب بیارم و با نی بذارم دهنش. حوله رو با اتو داغ کنم و بذارم رو کمرش. خلاصه هر کار بافایده و بی فایده ای که می تونم انجام بدم... 

وقتی که به خاطر آب خواستن دوباره ش بهم گفت "ببخشید بابا من هی بونه میگیرم"، دلم هری ریخت پایین. این همون باباییه که با مامان از بچگی هر وقت درد کشیدم مرهمم بودن. همون بابا  مامانی که بی چشمداشت مهربونی کردن و تحمل، تا انقدری شدم و حالا به خاطر کاری که وظیفمه، عشقمه که انجامش بدم ازم معذرت می خوان... 

خدایا! شکرت که مامان بابا هستن. شکرت که دوست داشتن رو بلدم. کمکم کن از پس این همه دوست داشتن بربیام و کمتر اشتباه کنم... خدایا مرسی که هستی. باش. همیشه باش...

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 8:4 | هدی | |

روزهای اخیر، به لطف شبکه های اجتماعی و همین حوض، بعضی آشناهای دور ِ مکانی و زمانی می آیند پیدایم می کنند، به تصویرشان از "من" سلام می دهند و برایش ابراز دلتنگی می کنند. عجیب‌تر آن که بعضی هاشان حتی به حال تصویرم غبطه می خورند!!

من البته قصد ندارم تصویر خودم را برای این آشناهای دور و دیر خراب کنم. به هر حال آن‌چه برایم از "من" نقل می کنند، زیباست. و کیست که دلش نخواهد پیش دیگری زیبای صورت و سیرت جلوه کند؟!

چیزی که آزار‌دهنده است اما این فاصله ی تصویر مجازی است از واقعیت. این فاصله ی دیوانه کننده ی لعنتی که مدام به یادم می آورد چقدر راه است از من به من.

روزهای بی حوصلگی، روزهای بد‌اخمی، روزهای نا‌امیدی و شکست خورده بودن، روزهای بی ارادگی و سکون، این تصویرِ بزک شده با خنده و خوش‌رویی و انگیزه و اعتماد به نفس تا سقف، توی ذهنم جان می‌گیرد و من از این همه تفاوت شگفت‌زده می‌شوم! شگفت‌زده می‌شوم و خدا می داند که چقدر از فراق آن چهره روی صورتم عذاب می‌کشم... [از نقاب داشتن گریزانم و همیشه آرزو کرده‌ام خودم باشم. ولی کیست که برای یک بار هم که شده آن خودِ دیگرش را آرزو نکرده باشد؟!]

بعد شروع می‌کنم به ادای آن خودِ دیگرم را درآوردن. وقت هایی که عصبانی می‌شوم و تلخی می‌کنم، آن خود ِ عاریه ای، می‌آید خودی که هستم را دعوا می‌کند و این خودی که هستم، ملول از این همه سرزنش، خمیازه می کشد و در خودش فرو می رود.  

این فاصله امّا دارد درس‌های خوبی یادم می دهد. یادم داده قبل از غبطه خوردن به حال کسی، به خودهای دیگرش فکر کنم. به بار مسئولیتی که شناختم از او روی دوشش می‌گذارد، فکر کنم. به این که او برای حفظ جایگاه درخشانش در ذهن من تا چه حد ناچار است بی عیب و نقص باشد، فکر کنم. این فاصله دارد واقع‌بین ترم می کند نسبت به آدم‌ها. دارد کمکم می کند آدم ها را همان طور که هستند بپذیرم، نه آن طور که توی تصوراتم ترجیح می‌دادم باشند. دارم یاد می‌گیرم از "دوست‌داشتنی"ها بت نسازم که بعد با یک خطای کوچک و یک حرکت خلاف عادت، تمام ابهتِ دوست داشتنشان برایم فرو بریزد.

همه‌ی این‌ها فقط به این خاطر است که من آن‌قدر ها که آدم‌هایی که دوستم دارند، فکر می کنند، خوب نیستم. من البته از این همه عشقی که به پایم می ریزند، خوشبخت و سپاس‌گزارم ولی نمی خواهم تصورات خوبشان از من، ترس از اشتباه بیاندازد توی دلم و دست و پایم را برای جلو رفتن، و به تبع آن اشتباه کردن و شکست خوردن و بعد از آن دوباره بلند شدن، ببندد.

می دانی چیست؟ من فکر می کنم او راست می گفت: اشتباه می کنند آن ها که اشتباه نمی کنند...

________________

*عنوان از این حکایت سعدی.

پ.ن: طبعا آدم هایی هم وجود دارند که از من بدشان می آید! نظرشان هم محترم! زور که نیست :دی

چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 20:6 | هدی | |

این مقدار رفرش کردن سایتای خبری برای من از 88 تا حالا بی سابقه بوده! جون مادرتون توافق [تفاهم] کنین بریم پی کار و زندگی مون!

بعدا: "تیم"مون گل زد! خدا رو شکر... دست و جیغ و هوراااااااا! :)

چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ | 23:6 | هدی | |

موضوع، خدایی نکرده بدمزه بودن خورش قرمه سبزی نیست. قرمه سبزی خودش یک جشن بزرگ است ولی با همه ی جلال و جبروتش به پای ته دیگ سیب زمینی برشته و خوش رنگ و لعاب نمی رسد. همین است که بچگی ها عادت داشتم ته دیگ سیب زمینی را کف بشقابم زیر برنج ها چال کنم و منتظر یک پایان با شکوه بمانم! اما روزگار همان طور نماند. برقِ نگاهِ شیطنت بار داداش خان و بشقابی که به طرز مرموزی ته دیگ سیب زمینی اش ناپدید شده بود، کم کم مرا سوق دادند به سمت این که دم را غنیمت شمرم و در همان حین غذا خوردن، کیفِ ته دیگ های نازنین را ببرم. اما هنوز ازپس این همه سال دلم برای پایان های باشکوه تنگ می شود. به آخرِ کار می رسم و چیزی دستم را نمی گیرد و از لذت های تمام شده لجم می گیرد.

امان از این روزگار غدّار! 

___________________________________

پ.ن: باور کنید من واقعاً دلم می خواهد نیم فاصله را رعایت کنم! منتها هر کاری که می کنم نیم فاصله توی بلاگفا خود به خود رعایت نمی شود! یک کار خیرخواهانه بکنید و اگر راه حلی دارید با راقم این سطور در میان بگذارید! با تشکر.

دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ | 12:9 | هدی | |

این شب ها خواب آزادی اش را به فاصله های کوتاه تری می بینم. می بینم که بیست و چند ساله است و آمده بیرونِ آن دیوار های بلند زشت و جمع ما تازه شبیه جمع شده است. این آخرین نوروز بدون اوست. اما یقینا بهار تا پشت دیوارها هم سرک می کشد. من به مهربانی بهار زیبا ایمان دارم. بی تعبیر ماندن خواب ها را با انتظار ِ آزادی در آذر 94 تاخت می زنم و پرتاب می شوم به غروب آن روز تلخ بهمن 90 که سراسر اشک شدم و چکیدم روی کتاب های تست و چرکنویس ها. به من هفده ساله ای فکر می کنم که به گذشتن این روزها کافر بود و به زمان که بولدوزر است. رد می شود از روی پیکرهامان و هفده ساله را بیست ساله، و بیست هشت ساله را سی و یک ساله تحویل می دهد...

روسیاهی اش بماند برای آن ها که روزگارمان را سیاه می خواستند و دلهامان را هم. 

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ | 20:39 | هدی | |

درست همین دیروز که مشق هامان بالاخره تمام شد و امتحان ها و استرس ها هم، همین دیروز که بعد از کلاس متون تمام تلاشمان را با آلما کردیم که وقتمان را به درس نخواندن و مشق ننوشتن  بگذرانیم و به جایش حرف های خوب بزنیم و کیف کنیم، همین دیروز که عید را آمده تلقی کردیم و راجع به تخم مرغ رنگ کردن و "سمنو آی سمنو" خواندن توی جشنِ یکهوییِ دانشکده، نقشه های باشکوه کشیدیم، درست همین دیروز بود، که وقتی توی اتوبوس سرم را از کتاب تازه خریداری شده ام بیرون آوردم تا غروبِ اسفندِ بارانی را از پشت پنجره دید بزنم، زمستان را دیدم که سرخوش و رها در طول بزرگراه امام علی، می رقصید! زمینِ یک سر سفید و آسمانِ نقطه چین شده با بلورهای برف، سرخوشم می کرد. دلم می خواست به آن منظره برای همیشه پیوست شوم. دلم می خواست دست تمام کسانم را بگیرم، بیاورمشان آنجا، همان نقطه که  با هم بایستیم به تماشا و حیرت کنیم، مثل کودک هفت ساله ای حیرت کنیم. بعد، روی آن همه سفیدی دست نخورده بغلتیم و از خوشی بمیریم...

به ابتدای شیب که رسیدم مثل تمام روزهای بارانی و برفی دیگر ماشین های خط نبودند. اما من باکم نبود. آن قدر  از زیبایی چشم انداز پیش رویم به وجد آمده بودم که یکپارچه آتش بودم به جای آن که کبود باشم از سرما. انتظار کشیدنم آن قدرها هم طول نکشید: دختری که شادیِ نگاهش زیباترش کرده بود من و دیگر خانم مسن منتظر را سوار کرد تا با هم از شیب بالا برویم. به نیمه های راه که رسیدیم یک فرشته دیگر هم به جمعمان اضافه شد: پرستار بیمارستان محک که از پایین شیب تا آن جا را توی سرما و برف پیاده آمده بود تا همکارهایش که شیفتشان تمام شده بود زودتر بتوانند  به خانه برگردند.

دیشب وقتی ما چهارنفر به انتهای شیب رسیدیم، هیچ آرزوی قشنگ و دعای خیری نمانده بود که در حق هم نکرده باشیم. آدم ها با مهربانی چه زیباترند! و من چقدر دیشب همه ی آدم ها را دوست داشتم...

خدا جان! شکرت که نگذاشتی زمستان در خساست و خاموشی خداحافظی کند! شکرت که این همه خوبی. شکرت که این همه دوستت دارم...

________________________________

*باور کنيد منِ ساده، ساده به اين ستاره رسيده‌ام 
من از شکستن طلسم و تمرين ترانه 
به سادگی‌های حيرتِ دوباره رسيده‌ام 
درست است! 
من هم دعاتان می‌کنم تا ديگر از هر نگاه نادرست نترسيد 
از هر طعنه‌ی تاريک نترسيد 
از پسين و پرده‌خوانیِ غروب 
يا از هجوم نابهنگام لکنت و گريه نترسيد 
دوستتان دارم 
سادگانِ صبور،‌ سادگان صبور!
-سید علی صالحی-

چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ | 15:40 | هدی | |

دوست داشتن، غلظتِ زندگی را بالا می برد و هستی من، از بودن او، از به شدت دوست داشتن اوست که غلظت گرفته. کسانی هستند در زندگی آدم، که شاید به هر روز دیدن یا شنیدنشان معتاد نباشی، اما به دوست داشتنشان، دیوانه وار معتادی.

دوست داشتن او عطر بهارنارنج است روی طعمِ غلیظِ چایِ داغ. و من دلم برای عطر بهارنارنج غنج می زند...

بچه تر که بودم، مثل حالا، همیشه دغدغه ی استقلال فکری داشتم. دلم می خواست افکارم،کلمات و حالات و رفتارهایم مالِ خودم باشند. می خواستم خودم باشم و او برای چنین بودنی یک چالش بزرگ بود: کتاب خوان شدم چون او کتاب خوان بودنم را تحسین می کرد. از گوش دادن به شجریان و شهرام ناظری لذت می بردم، چون او مدام همین ها را گوش می داد. داستان های مثنوی همیشه جزو دوست داشتنی های من  بوده چون کودکی هایم جا به جا پر است از خاطره های مثنوی خوانی بلند بلند او؛ و من خوب شعر می خوانم، چون او همیشه خوب بلد بوده با صدایش چه کند توی شعر. فال های شب یلدا را همیشه او می گیرد و موقع خواندنش آدم دلش می خواهد زمان بیاستد و آن لحظه کش بیاید و تمام نشود...

دوست داشتن او توی تار و پود من تنیده. چیزی که الان هستم ملغمه ی آشفته ای از همین دوست داشتن هاست..

همه ی این ها از جلوی چشم هایم گذشت وقتی که به خودم آمدم و دیدم حتی برای قنوت نماز هم، دعایی را می پسندم که بارها در قنوت هایش شنیده ام.*

من به قنوت های او مؤمنم؛ و به دوست داشتنش...

هر کجای زمان و مکان که می ایستی برادر، دمت گرم و سرت خوش باد...

_________________________________

* لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفسًا إِلّا وُسعَها ۚ لَها ما كَسَبَت وَعَلَيها مَا اكتَسَبَت ۗ رَبَّنا لا تُؤاخِذنا إِن نَسينا أَو أَخطَأنا ۚ رَبَّنا وَلا تَحمِل عَلَينا إِصرًا كَما حَمَلتَهُ عَلَى الَّذينَ مِن قَبلِنا ۚ رَبَّنا وَلا تُحَمِّلنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ ۖ وَاعفُ عَنّا وَاغفِر لَنا وَارحَمنا ۚ أَنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ   - سوره بقره، آیه 286-

چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 12:43 | هدی | |

داداش خان زنگ زد و از قطعی آب خانه شان گفت. فشار آب خانه ما هم خیلی خیلی کم است و انگار چیزی نمانده که قطع شود. یعنی آن هفت که نه، هفتاد گاو لاغر، دارند از حالا، از آخرین ماه زمستانی، اشتهاشان را به رخمان می کشند؟!

----------------------------------------------------------

بعدا: خشکسالی سلام رساند و گفت که حتما بگویم این بار بی گناه است؛ تقصیرکار لوله ای در محله است که تصمیم گرفته بترکد. به هر حال مقصر هر که باشد ما امشب بدون اطلاع قبلی در بی آبی به سر می بریم. خودمان را به خدا می سپارم!! 

یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | 21:7 | هدی | |

مرده شور  هر چی شبکه اجتماعیه.

جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ | 22:11 | هدی | |

www . night Skin . ir