من/ همین من ساده/باور کن برای یک بار برخاستن/ هزارهزار بار فرو افتاده ام...

 من بیشتر وقت ها لباس های گل گلی یا چهارخانه می پوشم. توی همه ی رنگ ها آبی را دوست تر می دارم و علاوه بر آن، طرفدار قرمز و سبز و حتی زرد قناری پوشیدن هم هستم. توی کمد لباس هایم، تک مانتوی مشکی ام خیلی خیلی تنهاست...

امروز با خودم فکر کردم، شاید بهتر بود هر روز صبح برای رفتن به محل کار یا دانشگاه یا خرید روزانه، از بین یک کمد لباس مشکی، آن را که مناسب فصل است و اتو هم دارد لابد، انتخاب می کردم و می پوشیدم. این طوری تک مانتوی مشکی ام، عزا به عزا و سر هر مجلس ختم پوشیده نمی شد. این طوری تک مانتوی مشکی ام یادآور این همه دلتنگی نبود...

سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 21:1 | هدی | |

بر خلاف بقیه ی آدم ها، قلب من احتمالاً متمایل به راست آفریده شده.

دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 0:5 | هدی | |

این که این جا کمتر به روز می شود باید به این خاطر باشد که من شفاهی شده ام و جای راضی شدن به قطع درختها، یا حتی استفاده از تکنولوژی، ترجیح می دهم برای تک مخاطب توی آینه، سخنرانی های طولانی کنم.
حرف هم که باد هوا. هیچی به هیچی.

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 22:53 | هدی | |

من وبلاگ زیاد می خوانم. از وقتی هم که گودر تعطیل شده، عادت فیدخوانی از سرم افتاده. سر می زنم به اصل صفحه ها؛ و هر اصلی چیزهایی دارد که بدلش عاجز است از داشتنش. مثلاً این توضیحات کناره ی وبلاگها. (بگذریم از این که کناره ی این حوض، جز آرشیو چیز دیگری پیدا نمی شود!)

اخیراً دقیق شده ام به این توضیحات ریز. اکثر وبلاگ هایی که می خوانمشان از خوانندگانشان خواسته اند که قضاوتشان نکنند. می دانی؟ من این مطالبه ی عمومی را متوجه نمی شوم...

مفاهیم زیادی هستند که مدام به افکارم چنگ می زنند و وادارم می کنند توی هر واقعه و یا حتی خیالی پی معناشان بدوم. یکی از جدی ترین هاشان همین مفهوم "قضاوت" است. مستمر از خودم می پرسم آیا قضاوت کردن رذیلت است؟ اصلاً قضاوت دقیقاً یعنی چه کار کردن؟

کسی که شغلش قضاوت کردن باشد، اسمش می شود قاضی. قاضی وظیفه اش این است که بدون جانبداری تمام قصه را بشنود، هر مدرک و قول و شاهدی را بررسی کند، به دفاعیات وکیل مدافع گوش بدهد و سر آخر، بر اساس یک نظام مشترک بین قاضی و شاکی و متشاکی و وکیل، به اسم قانون، که تعیین می کند چه عملی مجرمانه است و چه عملی نه،  حکم صادر کند. (این که وظیفه اش را درست انجام بدهد یا نه، خود بحث دیگری است.)

اگر معنای قضاوت، شغلی باشد که قاضی دارد، به این معنا قضاوت کردن، کارِ ما –یعنی مخاطبان قصه های تکه پاره ی آدم های دور و برمان- نیست. ما نه دانای کل هستیم، نه دفاعیاتی بهمان ارائه شده، و از همه مهم تر، نظام ارزشی مشترکی بین ما حاکم نیست که بر اساسش بخواهیم حکم صادر کنیم و کسی را مستحق مجازات برشماریم.

اما به گمان من مفهوم کلمه ی قضاوت  در مواردی شبیه به همین وبلاگ نویسی از اساس متفاوت است. مخاطبین عام یک وبلاگ، از پشت مانیتور، حتی اگر هم بخواهند، هیچ ابزاری برای حکم صادر کردن در اختیار ندارند. تلقی آن ها از نوشته ها، تأثیری در زندگی و واقعیت نویسنده وبلاگ نخواهد گذاشت. به گمانم چیزی  که بیشتر بلاگرهایی که من وبلاگ هاشان را می خوانم، از مخاطبانشان می خواهند این است که هیچ گمان و فکری، راجع به نویسنده به ذهنشان خطور نکند!! چنین چیزی نه تنها غیر ممکن، که تا حد زیادی احمقانه است. آدم ها چهارچوب های خودشان را دارند. همه ی دنیای پیرامونشان را، هر نوشته و هر فیلم، هر حرف و هر رفتاری را از فیلتر چهارچوب هاشان می گذرانند و آن را "خوب" یا "بد"، "مجاز" یا "غیرمجاز" تلقی می کنند. آدمی که توانایی این تفکیک را نداشته باشد، توان تصمیم گیری و انتخاب را ندارد و همیشه گیج خواهد ماند.

ما به محض وجود داشتن در دایره ی دید دیگران، از فیلترهاشان عبور خواهیم کرد و این بهایی است که برای اجتماعی بودنمان می پردازیم. فیلترهای آن ها با مال ما متفاوت است؟! صد البته! آن ها ما را کامل نمی شناسند؟! خب معلوم است که نمی شناسند! مگر ما آن ها را می شناسیم؟! ممکن است تلقی کاملاً بی ربط و اشتباهی از ما داشته باشند؟ بله ممکن است، شهود می تواند جواب غلط هم بدهد. وقتی برای سال ها هر روز طلوع خورشید از مشرق و غروبش در مغرب را ببینی اولین نتیجه ای که می توانی بگیری این است که خورشید دارد دور زمین می چرخد و لابد زمین هم مرکز دنیاست! خب پس تکلیف چه می شود؟!

به گمان من، ما آدم ها باید رسم دیدن و دیده شدن را یاد بگیریم. اگر در مقام مشاهده گر هستیم، حواسمان باشد تمام قصه را نمی دانیم. بپذیریم نتایجی که می گیریم ممکن است غلط باشند و اگر به این موضوع پی بردیم با کمال تواضع و خوشرویی حاضر شویم تلقی درست را جایگزین خطای قبلی مان بکنیم. یادمان باشد که چارچوب ما، فقط چارچوب ماست. همه ی دنیا توی آن جا نمی شوند. حواسمان باشد با آدم های بیرون از مرزهامان هم باید مهربان باشیم و مدارا کنیم. نه آن که تیشه بشویم و بزنیم به ریشه ی همه ی چهارچوب های به زعم ما غلطِ دنیا...

و اگر انتخاب می کنیم که در مقابل دیدگان سایرین بایستیم، (و وبلاگ نویسی نوعی از این انتخاب است) باید شجاعت پذیرفتن تلقی های شاید اشتباه را هم داشته باشیم. باید بدانیم که نمی توانیم دیگران را از قضاوت داشتن در مورد خودمان بازداریم...

همه این ها را برای حواس پرت خودم نوشتم. توشتم که به یاد داشته باشم که اگر یکهو ده تا پست نمایش داده شده در صفحه ی اصلی این حوض شبیه غم نامه و روضه خوانی شد، نمی توانم انتظار داشته باشم خواننده تصور نکند که من شادی را بلد نیستم، هر چند پیش خودم بدانم، که خوب بلدم، به کمال و با جزئیات، منتها گاهی زخم های دنیا و مردمانش، خیلی خیلی بزرگتر از نوارهای زخم بندی من می شود و منِ کوچک ِکم طاقت، این جور وقتها دست شادمانی ام را می گیرم،از خودم دورش می کنم و می نشانمش لب پنجره ی اتاق، بلکه هوایش تازه شود.

 

چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 | 2:15 | هدی | |

نگاه سر خط خبرها نمی کنم دیگر. سرم را می اندازم پایین که نبینم. که برایم عادی نشود خون و اشک و قساوت. شاید هم نقل این حرفها نباشد... سرم را از خجالت می اندازم پایین. خجالت ِ اشک های هویجی، زنده باد ها و مرده باد های هویجی، مشت های گره کرده وقتی نشسته ای کنار لیوان چای و اخبار و عزیزانت.... همه اش توی سرم چرخ می خورد که "احساس سوختن به تماشا نمی شود..."

اما می دانی؟ انگار من جدی جدی دارم  آتش می گیرم. انگار که آن نوار مرزی را زندگی کرده باشم یک وقتی... یک شب از همه ی این بیست سال. یک شب حوالی نوزده سالگی که مامان را بعد از شانزده هفده سال از خواب پراندم با ضجه هایم...که بیاید و اشک ها را از صورتم پاک کند و بگوید چیزی نبوده دخترجان، فقط یک خواب بد بود...

به خواب نمی مانست ولی. من در و دیوار خانه را دیدم که روی سرم خراب شد و حرکت نوسانی لامپ آویزان از سقف نیمه  را و شیشه خرده هایی که فرو رفته بودند توی دست و پایم و از سوراخ هاشان خون بیرون می جهید و با این همه هیچ درد نداشتند...درد آنجا بود که 4 نفر از عزیزترین های زندگی ام، - آن ها که اخمشان گره می اندازد وسط ابروهایم و  بغضشان، سیلاب می شود در من-  از دست رفته بودند و با آن همه من هنوز زنده بودم... درد آنجا بود که انتظار داشتم این اندوه عظیم، سینه ام را سوراخ کند و سرریز کند و من آرام آرام بمیرم؛ اما من در عوض تند تند نفس های نصفه کشیدم و هی التماس خدا کردم که همه این ها تنها یک کابوس تاریک باشد... و بیدار شدم با صدای مامان. سرمست از این اجابت آنی...

بچه های غزه اما هر چه می کنند بیدار نمی شوند. انگار تمام  انسانیت را یک کابوس مشترک دارد می بلعد و ضجه های بچه های غزه به اجابت نمی رسد...

چند روز دیگر، چشم هایم را برای آرزو کردن می بندم. از خدا  می خواهم که این کابوس جهانی تمام شود. به راحتی باز شدن دوباره ی پلک های من. آرزو می کنم که باران ببارد و بشورد این همه کثافت و نامهربانی را از سر آدم ها ... آرزو می کنم که زمین جایی بشود برای شادمانه دویدن، آسمان ها پر بشوند از پرواز بادبادک ها و خدا مشت مشت رنگ بپاشد به چهره ی سوخته ی دنیا...

_________________________

*حسین جنتی

پنجشنبه نهم مرداد 1393 | 11:59 | هدی | |

دریا دارد آرام می‌گیرد
کوه دارد کوتاه می‌آید
دشت دارد بساطش را جمع می‌کند
زمان به دور خودش می‌پیچد و قدم از قدم برنمی‌دارد
چیزی را که از چشم هم نمی‌خوانند
در روزنامه می‌جویند
خبر چنان بود که زمین تاب نیاورد
و دست در خودش برد
و شبیه مردی که به جان خالکوبی قدیمی‌اش افتاده باشد
با چاقو سعی کرد مرزها را پاک کند

خون صفحه تلویزیون را برداشته
و زمین از درد پاهاش را در خودش جمع کرده
همچون جنینی خارج از رحم...

اینجا خاورمیانه است...

_______________________________

پ.ن: پوریا عالمی

چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 13:27 | هدی | |

نگاه هلال ماه کنی که دارد لاغر می شود آرام آرام، و دلت بگیرد. از دنیای بیرون پلکها، از دنیای پشت پلک ها...

و یکهو مرز میان دو دنیا تر بشود.

سه شنبه سی و یکم تیر 1393 | 1:5 | هدی | |

یَا مَنْ لا یَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ یَا مَنْ لا یَمْنَعُهُ فِعْلٌ عَنْ فِعْلٍ یَا مَنْ لا یُلْهِیهِ قَوْلٌ عَنْ قَوْلٍ یَا مَنْ لا یُغَلِّطُهُ سُؤَالٌ عَنْ سُؤَالٍ یَا مَنْ لا یَحْجُبُهُ شَیْ‏ءٌ عَنْ شَیْ‏ءٍ یَا مَنْ لا یُبْرِمُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّینَ یَا مَنْ هُوَ غَایَةُ مُرَادِ الْمُرِیدِینَ یَا مَنْ هُوَ مُنْتَهَى هِمَمِ الْعَارِفِینَ یَا مَنْ هُوَ مُنْتَهَى طَلَبِ الطَّالِبِینَ یَا مَنْ لا یَخْفَى عَلَیْهِ ذَرَّةٌ فِی الْعَالَمِینَ …

____________________________
دعای جوشن کبیر- فراز 99

پ.ن: "کدام نام قشنگت دوای دلتنگی است؟"...

دوشنبه سی ام تیر 1393 | 18:21 | هدی | |

"I'll tell you what is harder than dying in Gaza by an Israeli missile deluxe. What is harder is that you get a phone call from the Israeli army telling you to evacuate your home because it will be bombed in ten minutes. Imagine; ten minutes; and your whole short history on the surface of Earth will be erased.

Gifts you received, photos of your siblings and your children (dead or alive), things that you love, your favorite chair, your books, that last poetry collection your read, a letter from your expatriate sister, reminders of the ones you loved, the smell of your bed, the jasmine tree that hangs off your western window, your daughter’s hair clip, your old clothes, your prayer rug, your wife’s gold, your savings; imagine; all this passes in front of your eyes in ten minutes, all that pain passes while you are struck by surprise.

Then you take your identification papers (passport, birth certificate, etc.) which you have ready in an old metallic candy box, and you leave your home to die a thousand times, or refuse to leave and die once."

______________________________

آن ماری یاسر، فیلمساز فلسطینی.

پ.ن: اصلاً حرف دیگری می ماند برای گفتن...؟

جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 15:51 | هدی | |

یه مدت که از تابستون می گذره، هیچ یادم نمی مونه چرا تمام طول ترم خوشحال و باانگیزه بودن انقدر سخت بوده. حتی اصلاً یادم نمی مونه سخت بوده! حتی تر دو سه هفته که می گذره دلم برای دانشگاه تنگ می شه. بعد تو فرایند اعلام نمره ها همه چی یادم میاد. ترم پیش همه از درسی که چیزی بارمون نبود نمره ی مفت گرفتیم و این ترم هم که 38 درصد کلاس، از آسون ترین درس ترم افتادن و تی ای مربوطه نه تنها احساس نمی کنه ممکنه مشکلی وجود داشته باشه بلکه با یه حالت ذوق کنونِ "مشکل خودتونه می خواستین بیشتر درس بخونین" ی از کنار ماجرا می گذره. 

من حس می کنم اون درس رو خوب یاد گرفتم و به اندازه ی کافی برای فهمیدنش وقت گذاشتم، با این که هیچ نمره م قشنگ نیست. ولی هیچ دلیل این همه آزار دادن بی مورد دانشجو و تلاش -بله، دقیقاً تلاش- برای کور کردن انگیزه ش رو نمی فهمم. 

استاد درس مربوطه در تمام طول ترم یک برگه صحیح نکرده. یک بار نگاه نکرده تمرین هایی که تی ای ش طرح می کنه چقدر مربوط یا نامربوطه. بی ربط مقایسه ش می کنم با بابا و  یهو دلم براش تنگ می شه.

شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 23:5 | هدی | |

www . night Skin . ir