من/ همین من ساده/باور کن برای یک بار برخاستن/ هزارهزار بار فرو افتاده ام...

حدود دو هفته است که مرگ پررنگ تر از همیشه تو زندگیم سرک می کشه. مرگ هست. واقعیه. مال همسایه هم نیست. به مسن تر ها هم نزدیک تر نیست لزوماً. همین دور و اطراف کمین کرده... شاید نشسته باشه توی ماشینی که داره از رو به رو میاد، وقتی داری از عرض خیابون رد می شی. یا حل شده باشه توی هوایی که نفس می کشی و یه روز، اون نفسی که می ره تو، هوس بیرون اومدن نکنه. یا اصلاً توی آبی که بدون فکر سر می کشی شناور شده باشه و یهو بپره تو گلوت و تمام..

مرگ هست. پیر و جوونم نداره. آینده هیچ وقت اندازه چیزی که ما بهش تکیه می کنیم محکم و قطعی نبوده. شاید فردا باشه، شاید هم نه. هر شب شب به خیر گفتن و حرف زدن از فردا هم هیچ ضمانت محکمی نیست برای بودن..

یه روز می میرم. بدون این که آب از آب تکون بخوره. دنیا بعد از من به روال همیشگی ش ادامه پیدا می کنه: مردم سر سوار بی آر تی شدن دعواشون می شه؛ دست فروش ها تو مترو داد می زنن؛ دوست ها بعد از یه مدت اشک و آه به آغوش زندگی طبیعی شون برمی گردن، مسافرت می رن، می خندن،عاشق می شن؛ خانواده ام هرازگاهی با خاطراتم نبودنمو به یاد میارن؛ و من می میرم....

حالا جوری یکه خوردم که انگار تازه واقعیت مرگ رو کشف کردم. گهگاه تو گذشته هم جرقه هایی از حضورش تکونم داده. دو بار تو بیداری و بیشتر توی خواب. یه بارم، همون وقتی که با گروه کوه رفته بودم برنامه و یه جا سقوط کردم و فکر کردم که به خونه نمی رسم و آرزو کردم که کاش قبل از اومدن یه خرده خوش اخلاق تر بودم...

می دونی؟ این حضور دائمی مرگ، گاهی شبیه یه بغض نا به جا سر باز می کنه، اما بیشتر وقت ها تو بغل کردن زندگی، با همه ی مختصات ناپایدارش پیدا می شه. وقتی مرگ بهم فشار میاره منم می رم و زندگی رو فشار می دم: میل بافتنی هامو از تو کمد درمیارم، نوک مداد رنگی هامو می تراشم، شعر می خونم، و بی هواتر و به دفعات مامان بابا رو بغل می کنم...

حتی اگه مرگ صبوری کنه و تا صد سال بعد از تولدمون هم سراغمون نیاد، عمر ما آدما خیلی کوتاهه. کوتاه تر از اون که فرصت کنیم حتی پی جواب نصف سوال هامون بدویم. [همه ش تو ذهنم این می چرخه که : "حدود پر زدنم را به من نشان داده ست/ همان که بال ندادست و آسمان داده است"*] تو این شرایط حتی خوابیدن هم به نظر بی شرمانه میاد. چه برسه به تلف کردنِ لحظه هایی که زندگی از دستم در می ره و من، خیره، در خلسه ی "هیچ" فرو می رم...

می دونی؟ این منتظر شدن واسه رند شدن عقربه های ساعت یکی از مهمترین عامل های درجا زدن منه. اگه عزم کنم که برم سراغ زندگیم و عقربه دقیقه شمار یه جایی بین 1 و 2 حیرون مونده باشه، در خوشبینانه ترین حالت تا وقتی رو 3 نره شروع نمی کنم، و این یه جورایی بی نزاکتیه...

باید از نامتعارف ترین ساعت ممکن، زندگی رو شروع کرد. مرگ همین نزدیکی هاست..

__________________________

* حسین جنتی

دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 | 20:4 | هدی | |

به گمانم باید تمام شهر را قدم می زدم امروز، برای هضم بغض مرگ....

این بغض خیلی دور، این بغض خیلی نزدیک... 

روحت قرین رحمت حق، سعید عزیز...

شنبه هفدهم آبان 1393 | 20:57 | هدی | |

خودت را به طرز احمقانه ای در موقعیت بی پولی قرار بدهی، مجبور شوی یک مسافت طولانی تا خانه را به خاطر نداشتن کرایه تاکسی، پیاده گز کنی؛ خیال کنی که به جای کناره ی خیابانی در تهران، داری در امتداد "زنده رودِ نصف جهان" آن هم درست صبح بعد از رستاخیزش، قدم بر می داری و دل سپرده ای به صدای آبی که مرهم می گذارد روی زخم های شهر... بعد بلند بلند بزنی زیر آواز که: "مرز در عقل و جنون باریک است...."

قبلا هم گفته بودم. تاول های پا تطهیرکننده ی روحند.

پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 | 11:38 | هدی | |

 این روزها به ابراهیم زیاد فکر می کنم،  به پدر ایمان.  به حسین. به نماز عشق در صحرای خون. به آن زیبایی که زینب دید و سر بریده و تن های پاره پاره و لب های تشنه و خون و جیغ کودکان نبود. به شرف و عزت. به ایمان. به عشق...

نه.. کلماتم کودکند هنوز برای نوشتن از اینها. با خودم می گویم چقدر راه مانده از این جا. چقدر باید خواند، چقدر باید دید، چقدر باید شنید و چقدر باید بزرگ شد...

از خودم می پرسم، نکند، نکند قبل از این که عاشق شوم، بمیرم؟!...

________________________

*سجاده ی عشق- http://www.iransong.com/g.htm?id=3805

سه شنبه سیزدهم آبان 1393 | 13:22 | هدی | |

آن وقت ها که سین سر کیف بود و بیشتر با هم حرف می زدیم، از دوست شاعرش برایم گفته بود که یک روزی یک پزشک به خاطر مشکل دستش، از نوشتن منعش کرده بود. می گفت آن دوستِ شاعرِ کم حرف، بعد از آن که از نوشتن منع شد، دچار دگرگونی شخصیتی شد و آن قدر توی جمع دوستان پرحرفی  کرد که آدم ها متعجب شدند.

شاعر که نبوده ام هیچ وقت، [چپ نگاه نکن! آن بچه بازی ها که اسمشان شعر نیست!] ولی کلمه بازی را دوست داشتم.  از هارمونی کلمات لذت می بردم و از این که چطور با جا به جا کردن عناصر جمله، معنا می چرخد. کسی هنوز از نوشتن منعم نکرده و از قضای روزگار دستم هم مشکلی ندارد. ولی از وقتی "کم-نویس" شده ام، وراج درونم آمده بیرون و یک جوری جولان می دهد که من ِ درونگرای کم حرفِ سابق دیگر قابل شناسایی نیستم برای خودم! دیگران آن قدرها که خودم متعجبم، تعجبی نکرده اند. ف. همیشه معتقد بوده پشت چهره ی مظلوم و ساکت  همیشگی ام یک دختربچه ی تخسِ سر به هوا لانه کرده. مامان هم بیش از آن که شگفت زده بشود، خوشحال شده لابد. همیشه از این که دنیای من برایش غریب بماند واهمه داشته .  بارها تعریف کرده که آن موقع ها که خانه ی بابابزرگ بوده، از مدرسه که می آمده در حال در آوردن مقنعه و روپوش مدرسه، از سیر تا پیاز روزش را تعریف می کرده. حالا شبیه خودش شده ام. پیش از آن که بپرسد چه خبر؟ خبرها شرّه می کنند بیرون از دهانم. آخرین بار،واکنشش به حرفی که از کلاس فلسفه ی علم برایش نقل کرده بودم  این بود: "اَآَآَآَههه! اینا چیه میاد می گه استادتون سر کلاس؟!" از حرفش ناراحت شدم. گفتم سی ثانیه از سه ساعت کلاسش به گفتن آن حرف گذشته و در راستای اثبات فلان حرفش چنین مثالی زده و برایم ثقیل بوده و باید با کسی حرفش را می زدم و چه کسی نزدیک تر از مامان آدم؟ بدجنسی کردم و گفتم که اگر دوست ندارد بشنود دیگر چیزی نمی گویم. مثل بچه ها لب ورچید که "دوست دارم! دوست دارم! بگو! بگو!" بعد هم نگران پرسید: "میگی؟!"

 به گمانم می گویم. نه چون مامان می خواهد. چون نمی توانم نگویم انگار. [ نگران رازهای مگویتان نشوید. از خودم نمی توانم نگویم. مثل آن وقت هایی که از خودم نمی توانستم ننویسم  و دوستی معترض شده بود که خون ِ نوشته هایت زیاد است. – خون ِ نوشته آن مایه ایست که از خودت در نوشته می گذاری. آن حدی از شخصی بودن نوشته که احتمالاً  غلط است به هزار و یک دلیل و این که آدمی را بی حریم می کند-. حالا فکر می کنم در گفته های آن دوست، هر چند نه کامل ولی رگه هایی از حقیقت موجود بوده و همین است  که انگار حالا محتاط ترم.]

به گمانم تا این نوشته پر خون تر از اینی که هست نشده باید بس کنم  ترجمه ی حرف های وراج درون  را که زده به برون و برای آینه بلند بلند حرف می زند. باید بگذارم  برای خودم حرف هایش را بزند، تا بفهمم چه جور موجودی است و سوال های بی شمارش را از لا به لای بی شمار کلمه اش بیرون بکشم. سوال هایی که نامیرا هم اگر باشی برای جواب دادنشان وقت کم می آوری، تازه اگر جوابی وجود داشته باشد....

__________________________

پ.ن : "سکوت من گذشته دارد. به خاطر آن بارها تشویق شده ام. هفت هشت ساله بودم که دانستم هر بچه ای آن را ندارد. سکوت من اولین دارایی ام به حساب می آمد... در طول سال هایی که بعد از آن آمد بارها مورد تحسین زن های خانواده مان قرار گرفتم به خاطر توداری ام. به خاطر رازداری ام. خیلی زود فهمیدم که به یک صندوقچه می مانم بادری کیپ و پر از راز.      ...   امیر از سکوت های من کلافه می شد. سکوت من او را می ترساند. کم کم عادت به پرحرفی پیدا کردم حتی در مواقعی که لازم نبود. سال ها بعد یاد گرفتم که حرف می تواند حتی مخفیگاهی بهتر از سکوت باشد."پرنده ی من- فریبا وفی

 

پنجشنبه هشتم آبان 1393 | 19:31 | هدی | |

به آن حرفش فکر می کنم که گفته بود ترسناک ترین چیز این دنیا ترس است. راست، حالا  که زنان و مردان ِ سرزمینم ترسیده اند و خیابان های زادگاهم خلوت تر از هر وقت دیگرند..

نامهربانی بغض تازه ای نیست برای گلوگیر شدن. اما راست بگویم، "سبوعیت" قدمت چندانی ندارد در دایره ی لغاتم. دقیق ترش آن است که بگویم با هر واقعه و خبری بازتعریف می شود و هر بار، معنایی تاریک تر، زشت تر و چندش آورتر به خودش می گیرد...

بعضی شب ها زیر هیبت این کلمه ی کثیف کوچک و مچاله می شوم. می روم زیر پتو و تا مغز استخوان می لرزم و از خودم می پرسم راستی، قلب آدمی کجاست، روزی که می تواند "اسید" بپاشد به جسم و روح و آینده و دنیای یک آدم دیگر... از خودم می پرسم خنده را چه نسبت است با این همه رذالت، که ترک موتور بنشینی و جولان بدهی و بطری آب معدنی را خالی کنی روی دختری که از ترس نفسش بند آمده ...

شب ها تا مغز استخوان می لرزم و به ناخوشی آدمی خواری فکر می کنم  و خدا را شکر می کنم که اشک ریختن را بلدم. حتی اگر هویجی و بی خاصیت باشند، چرا که لااقل نشان از قلبی می دهند که در سینه پنهان دارم.... با این همه، همه چیز مصمم ترم می کند برای مهربانی...

من معجزه ی مهربانی را می شناسم. خوب می دانم که اگر سبوعیت توی سرخط خبرها و روی آسفالت خیابان ها به بی نهایت میل می کند، برای مهربانی و انسانیت هم حدی نمی توان متصور شد. نشان به آن نشان که تنها پناهگاه برای فرار از نامهربانی های دنیا، آغوش بی نهایت مهربان مامان است...

آدم های مهربان، غریبه هم اگر باشند، ترسناک نیستند. می شود از کنارشان بگذریم بی آن که مجبور باشیم نفسمان را در سینه حبس کنیم. رویای این نوشته هنوز با من است.  همان رویایی که خواب این روزهای دنیا کم داردش... ناخوشی آدمی خواری را مرهمی اگر باشد، همین مهربانی است...

 

پنجشنبه یکم آبان 1393 | 10:40 | هدی | |

میم نوشته بود قلب در سینه داشتن مسئولیت سنگینی است. کدام حرف دیگری می تواند این همه حقیقت باشد بین این همه گزاره؟!

با وجود این مسئولیت سنگین، خوبم این روزها. این روزها که دارم روی مرز "شاید" حرکت می کنم. این روزها که "نمی دانم" این همه امن است. می شود محکم بغلش کرد و هزار بار خدا را شکر کرد و خوشحال بود که کلید همه ی قفل ها به دست من نیست و جواب همه ی سوال ها توی جیب من ...

می دانی؟ آدمیزاد روی نقطه ی صفر مختصات به دنیا نمی آید. هزار هزار واحد باید از صفر مختصات دورتر بروی تا برسی به نقطه ی تولدت. به دنیا می آیی و یک عالم سوال و ندانستن با خودت می آوری،  از منابع تجدید نشدنی ارتزاق می کنی و ذخیره ی آبی و غذایی جهان را مورد تهدید قرار می دهی؛ و به سهم خودت در تولید دی اکسید کربن و سوراخ کردن لایه ی اوزون و گرمایش زمین اهتمام می کنی.  دست کم تا ده پانزده سال هم هیچ بازدهی خاصی برای بشریت یا جهان نداری!

در روزگاری نفس می کشیم که نه آن قدر نادان باشیم که ندانیم چقدر داریم همه چیز را بی آن که برگشتی در کار باشد، تخریب می کنیم و نه آن قدر دانا، که بتوانیم جلوی نابودی را بگیریم... من، مادربزرگِ همیشه دلواپسِ بچه های قرن آینده ام، که خودش را محضِ خاطرِ نازنینِ قطره های آبی که سهواً از لای انگشتانش سر می خورند، شدیداً شماتت می کند و هر وقت که سر و کارش به شیر آب می افتد، این جمله ی  این نوشته توی سرش می پیچد که : " تو می دونستی توی کاشان صدف پیدا کردن؟!" 

میم راست می گوید. قلب در سینه داشتن مسئولیت سنگینی است. داشتن آن چیزی که به آن عقل می گوییم، هم. همزمان به هزار و یک چیز فکر می کنم و نگران هزار و یک چیز می شوم. نگران آن قطره های آبی که فردا روز، برای نوه هایم یا شاید برای بچه هایم؛ یا اصلاً شاید زمانِ پیری خودم حکم کیمیا پیدا می کند... نگرانِ کیمیاهای امروزم: نگران مادربزرگ و بابایو، نگران بابا و بارهای روی شانه هایش، مامان و خستگی هایی که به جان می خرد.... نگران دوست ها. که گم شده اند در هزارتوی زمان و مکان و خاطره؛  و دلواپسِ رفیقی که بعد از مدت ها وقتی که بالاخره طلسم نگفتن هایش با من شکست، انگلیسی حرف زد، و من به این فکر کردم که چقدر معنی کلمات فرق می کند، توی قالب زبان های مختلف؛ و توی همین فکرها بودم که دوباره سکوت کرد. فارسی سکوت  کرد، سهمناک تر از همیشه...

با این همه من خوبم. خوب تر از هر وقت دیگری و آرام تر...چرا که "شاید" واژه ی خوبی است...

 فوراً نفی نکردن چقدر کیف دارد! و چقدر هزار بار شک کردن و دوباره مومن شدن، عالی است... چقدر "نمی دانم" مهربان است و من چه خوشبختم که از پس همه چیز برنمی آیم و با این وجود، طوری وسواس گونه قدم برمی دارم که انگار تمام کائنات به قدم های من مدیون است...

 ______________

* شاملو- در آستانه

پنجشنبه دهم مهر 1393 | 22:28 | هدی | |

گاهی آنقدر نشمردنی و نگفتنی کسی را دوست می داری که دوست داشتنت از مرزهای تنت سر ریز می کند: وقتهایی که نزدیکت باشد با بوسه های گاه و بیگاه  و نگاه و لبخند، و وقتهایی که دور، با سیلاب اشک....

شنبه پنجم مهر 1393 | 20:27 | هدی | |

من یقین دارم که یک نفر سیر خطی زمان را شکسته که این طور شیشه خرده هایش از لا به لای هزار پنجره ی باز ِموازی به چشم های تماشاگرم فرو می روند.... از هفت سالگی تا هزار سالگی را به یک اشاره می روم و برمی گردم؛ و بی حرف که نه، بی صداتر از همیشه یادم می افتد که چقدر برای بوی نم باران و شوق سفر دلتنگم...

دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 11:23 | هدی | |

این روزها شبیه زنی که تازه مادر شده باشد و نوزادش تمام دنیا را برایش به عقب رانده باشد، اولویت های زندگی ام جا به جا شده:  کتاب هایی که می خواستم بخوانم، کارهایی که برای خودم تعریف کرده بودم، رفاقت کردن ها با دوستان بهتر از آب روان...
احوال پرسی های گاه به گاهم  از دوست جان ها هم مثل این می ماند که به جای تماشای یک سریال، آخر هر قسمت را از بغل دستی ات بپرسی. 

جمعه چهاردهم شهریور 1393 | 10:55 | هدی | |

www . night Skin . ir