من/ همین من ساده/باور کن برای یک بار برخاستن/ هزارهزار بار فرو افتاده ام...

این شب ها خواب آزادی اش را به فاصله های کوتاه تری می بینم. می بینم که بیست و چند ساله است و آمده بیرونِ آن دیوار های بلند زشت و جمع ما تازه شبیه جمع شده است. این آخرین نوروز بدون اوست. اما یقینا بهار تا پشت دیوارها هم سرک می کشد. من به مهربانی بهار زیبا ایمان دارم. بی تعبیر ماندن خواب ها را با انتظار ِ آزادی در آذر 94 تاخت می زنم و پرتاب می شوم به غروب آن روز تلخ بهمن 90 که سراسر اشک شدم و چکیدم روی کتاب های تست و چرکنویس ها. به من هفده ساله ای فکر می کنم که به گذشتن این روزها کافر بود و به زمان که بولدوزر است. رد می شود از روی پیکرهامان و هفده ساله را بیست ساله، و بیست هشت ساله را سی و یک ساله تحویل می دهد...

روسیاهی اش بماند برای آن ها که روزگارمان را سیاه می خواستند و دلهامان را هم. 

سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ | 20:39 | هدی | |

درست همین دیروز که مشق هامان بالاخره تمام شد و امتحان ها و استرس ها هم، همین دیروز که بعد از کلاس متون تمام تلاشمان را با آلما کردیم که وقتمان را به درس نخواندن و مشق ننوشتن  بگذرانیم و به جایش حرف های خوب بزنیم و کیف کنیم، همین دیروز که عید را آمده تلقی کردیم و راجع به تخم مرغ رنگ کردن و "سمنو آی سمنو" خواندن توی جشنِ یکهوییِ دانشکده، نقشه های باشکوه کشیدیم، درست همین دیروز بود، که وقتی توی اتوبوس سرم را از کتاب تازه خریداری شده ام بیرون آوردم تا غروبِ اسفندِ بارانی را از پشت پنجره دید بزنم، زمستان را دیدم که سرخوش و رها در طول بزرگراه امام علی، می رقصید! زمینِ یک سر سفید و آسمانِ نقطه چین شده با بلورهای برف، سرخوشم می کرد. دلم می خواست به آن منظره برای همیشه پیوست شوم. دلم می خواست دست تمام کسانم را بگیرم، بیاورمشان آنجا، همان نقطه که  با هم بایستیم به تماشا و حیرت کنیم، مثل کودک هفت ساله ای حیرت کنیم. بعد، روی آن همه سفیدی دست نخورده بغلتیم و از خوشی بمیریم...

به ابتدای شیب که رسیدم مثل تمام روزهای بارانی و برفی دیگر ماشین های خط نبودند. اما من باکم نبود. آن قدر  از زیبایی چشم انداز پیش رویم به وجد آمده بودم که یکپارچه آتش بودم به جای آن که کبود باشم از سرما. انتظار کشیدنم آن قدرها هم طول نکشید: دختری که شادیِ نگاهش زیباترش کرده بود من و دیگر خانم مسن منتظر را سوار کرد تا با هم از شیب بالا برویم. به نیمه های راه که رسیدیم یک فرشته دیگر هم به جمعمان اضافه شد: پرستار بیمارستان محک که از پایین شیب تا آن جا را توی سرما و برف پیاده آمده بود تا همکارهایش که شیفتشان تمام شده بود زودتر بتوانند  به خانه برگردند.

دیشب وقتی ما چهارنفر به انتهای شیب رسیدیم، هیچ آرزوی قشنگ و دعای خیری نمانده بود که در حق هم نکرده باشیم. آدم ها با مهربانی چه زیباترند! و من چقدر دیشب همه ی آدم ها را دوست داشتم...

خدا جان! شکرت که نگذاشتی زمستان در خساست و خاموشی خداحافظی کند! شکرت که این همه خوبی. شکرت که این همه دوستت دارم...

________________________________

*باور کنيد منِ ساده، ساده به اين ستاره رسيده‌ام 
من از شکستن طلسم و تمرين ترانه 
به سادگی‌های حيرتِ دوباره رسيده‌ام 
درست است! 
من هم دعاتان می‌کنم تا ديگر از هر نگاه نادرست نترسيد 
از هر طعنه‌ی تاريک نترسيد 
از پسين و پرده‌خوانیِ غروب 
يا از هجوم نابهنگام لکنت و گريه نترسيد 
دوستتان دارم 
سادگانِ صبور،‌ سادگان صبور!
-سید علی صالحی-

چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ | 15:40 | هدی | |

دوست داشتن، غلظتِ زندگی را بالا می برد و هستی من، از بودن او، از به شدت دوست داشتن اوست که غلظت گرفته. کسانی هستند در زندگی آدم، که شاید به هر روز دیدن یا شنیدنشان معتاد نباشی، اما به دوست داشتنشان، دیوانه وار معتادی.

دوست داشتن او عطر بهارنارنج است روی طعمِ غلیظِ چایِ داغ. و من دلم برای عطر بهارنارنج غنج می زند...

بچه تر که بودم، مثل حالا، همیشه دغدغه ی استقلال فکری داشتم. دلم می خواست افکارم،کلمات و حالات و رفتارهایم مالِ خودم باشند. می خواستم خودم باشم و او برای چنین بودنی یک چالش بزرگ بود: کتاب خوان شدم چون او کتاب خوان بودنم را تحسین می کرد. از گوش دادن به شجریان و شهرام ناظری لذت می بردم، چون او مدام همین ها را گوش می داد. داستان های مثنوی همیشه جزو دوست داشتنی های من  بوده چون کودکی هایم جا به جا پر است از خاطره های مثنوی خوانی بلند بلند او؛ و من خوب شعر می خوانم، چون او همیشه خوب بلد بوده با صدایش چه کند توی شعر. فال های شب یلدا را همیشه او می گیرد و موقع خواندنش آدم دلش می خواهد زمان بیاستد و آن لحظه کش بیاید و تمام نشود...

دوست داشتن او توی تار و پود من تنیده. چیزی که الان هستم ملغمه ی آشفته ای از همین دوست داشتن هاست..

همه ی این ها از جلوی چشم هایم گذشت وقتی که به خودم آمدم و دیدم حتی برای قنوت نماز هم، دعایی را می پسندم که بارها در قنوت هایش شنیده ام.*

من به قنوت های او مؤمنم؛ و به دوست داشتنش...

هر کجای زمان و مکان که می ایستی برادر، دمت گرم و سرت خوش باد...

_________________________________

* لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفسًا إِلّا وُسعَها ۚ لَها ما كَسَبَت وَعَلَيها مَا اكتَسَبَت ۗ رَبَّنا لا تُؤاخِذنا إِن نَسينا أَو أَخطَأنا ۚ رَبَّنا وَلا تَحمِل عَلَينا إِصرًا كَما حَمَلتَهُ عَلَى الَّذينَ مِن قَبلِنا ۚ رَبَّنا وَلا تُحَمِّلنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ ۖ وَاعفُ عَنّا وَاغفِر لَنا وَارحَمنا ۚ أَنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ   - سوره بقره، آیه 286-

چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 12:43 | هدی | |

داداش خان زنگ زد و از قطعی آب خانه شان گفت. فشار آب خانه ما هم خیلی خیلی کم است و انگار چیزی نمانده که قطع شود. یعنی آن هفت که نه، هفتاد گاو لاغر، دارند از حالا، از آخرین ماه زمستانی، اشتهاشان را به رخمان می کشند؟!

----------------------------------------------------------

بعدا: خشکسالی سلام رساند و گفت که حتما بگویم این بار بی گناه است؛ تقصیرکار لوله ای در محله است که تصمیم گرفته بترکد. به هر حال مقصر هر که باشد ما امشب بدون اطلاع قبلی در بی آبی به سر می بریم. خودمان را به خدا می سپارم!! 

یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | 21:7 | هدی | |

مرده شور  هر چی شبکه اجتماعیه.

جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ | 22:11 | هدی | |

سال هاست که دیگر از هیولای زیر تخت خبری نیست شب ها. حالا به جای هیولا، "آینده" می خزد زیر پتویم توی تاریکی، می نشیند روی سینه ام و دست هایش را تا مرز خفقان روی گلویم سفت می کند. رنگ های دنیا دیگر هیجان انگیز نیستند و من هر چه لبخند می زنم به خوشی های لحظه ای، سرخوش نمی شوم و این همه به شوق نیامدن ترسناک است...

زندگی شبیه کاتالوگ یک وسیله ی ناشناخته و به شدت حساس به اسم "آینده" است. باید از صدر تا ذیلش را بخوانی که مبادا اشتباه کنی و آینده خراب شود. خواندن کاتالوگ یک محصول حوصله سر برترین کار دنیا است و انگار من حوصله­ ی هیچ کاری را ندارم به جز این که یک آهنگ را بگذارم برای خودش تکرار شود و هی موهایی را که از سرم قهر کرده اند، از لا­ به­ لای گل های قالی جمع کنم.

کلاس دکتر الف نزدیک ترین آینده ای است که هفته ای دو مرتبه ناچارم به آن فکر کنم. "گزیده متون کلاسیک فیزیک". قرار است که متن ها را بخوانیم و راجع بهشان حرف بزنیم. از امتحان پایانی هم خبری نیست. هر چه هست با حرف هایت سر کلاس ارزیابی می شوی. من؟ من به این تکه گوشت توی دهانم هیچ اعتماد ندارم. هیچ وقت نداشته ام. حالا مانده ام حیران که با این آینده ی دو بار در هفته ی این ترمم چه کار باید بکنم. مانده ام حیران که آدمی که جسارت حرف زدن ندارد در "آینده" می خواهد چه غلطی بکند. این آینده ی لعنتی گیج کننده...

راستی، مردم چقدر راحت با آینده کنار می آیند. و چقدر از آینده مطمئن هستند. من به خشکسالی فکر می کنم و تنم می لرزد. به خبرها گوش می کنم و غصه می خورم. سر کلاس مبانی اقتصاد می نشینم و سرم داغ می کند. نتوانستن هایم جلوی چشمم رژه می روند و یخ می کنم. وبلاگ آدم های غریبه را دنبال می کنم و ترس های جدید به دلم می ریزد. پای حرف های دوست می نشینم و بغض هایش می چکد به گلویم... نچ! به چشم من، آینده موجود ِ مکار غیرقابل اعتمادی شده. پلک می زنم. چندبار، انگار که چیزی رفته باشد توی چشم­هایم...

به قول دوست، آدم اگر قرار باشد همه ی واقعیت را بداند قدم از قدم برنمی دارد. آینده لازم است مبهم باشد و ما لازم است جاهل باشیم تا بتوانیم رویا داشته باشیم. جلو رفتن بدون رویا بی معنی است. این بزرگ ترین فاجعه ی دنیاست که دیگر به راحتی به هیجان نمی آیم. این تلخ ترین اتفاق دنیاست که زبانم می ترسد تکان بخورد. (گاهی هم که به تکان می افتد از فرط نابلدی حرف های اشتباهی بلغور می کند.)

من یک تنه باید جلوی همه ی این اتفاق های بد بایستم. باید یک تنه با همین دست های لوسِ حساس، دست های تنومند آینده را دور گردنم شل کنم. باید مواظب شعله ی کوچک درونم باشم. مبادا که خاموش شود و من تاریک شوم... مبادا.

______________________

*

"قاصدک! هان، ولی...آخر... ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی! کجا رفتی؟آی...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جایی؟

در اجاقی -طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟"

مهدی اخوان ثالث

یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 20:46 | هدی | |

سرما نمی خورم نمی خورم، اگه بخورم یه جوری می خورم که نفهمم از کجا خوردم!! دیروز و امروز تمام تلاشمو برای مقاومت در نبردِ نابرابر با این ویروس بدقلق انجام دادم و اتفاقاً موفق هم بودم. مسئله بدون دخالت دوا دکتر داره به پایان خوشش نزدیک می شه. این صدای خروسی که صاف شه رسماً اعلام پیروزی می کنم! حالا حدس می زنید این وسط چه اتفاقی افتاده؟ بعله، مامان بزرگه که  پشت تلفن خبردار شده مریضم،قبل از هرگونه آرزوی سلامتی، به مامان پیغام داده که به من بگه مواظب باشم بابا رو سرما ندم!! این جوریاس اوضاع! بابای یکی یدونه­ ی عزیز!!

____________________________

پ.ن1: دارم تمام سعیمو می کنم که با حال خوب وارد ترم جدید بشم! از سرفه هام معلوم نیست؟! :D

پ.ن2: با تشکر از پیرزن درون!

پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ | 23:15 | هدی | |

روزهای بداخلاقی، روزهای طلبکاری است. طلبکاری از عالم و آدم به خاطر این که به تلاش هایم در راستای خوش اخلاق ماندن وقعی نمی نهند...

 

پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ | 18:15 | هدی | |

انگار همه ی مردم دنیا، دست به دست هم داده اند تا زیر آب ِ صلح را بزنند...

_______________________

پ.ن: دوستی پارسال با الگوبرداری از قانون دوم ترمودینامیک اصرار داشت ثابت کند که نمی توان صلح(Qh) را به آبادانی (W) تبدیل کرد بدون اینکه هیچ جنگی (Qc) انجام شود! آن موقع تنها خندیده بودم، حالا میل دارم گریه کنم...

* عنوان از گروس عبدالملکیان

 

شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ | 20:17 | هدی | |

آدم وقتی نتواند درد عزیزش را مرهم باشد، و محکوم باشد به نشستن و شمردن اشک ها که گوله گوله می لغزند پایین، باید سرش را بگذارد زمین و بمیرد. آره. باید همین کار را بکند....

-----------------------------------------------------------------

*گروس عبدالملکیان

جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ | 1:22 | هدی | |

www . night Skin . ir