من/ همین من ساده/باور کن برای یک بار برخاستن/ هزارهزار بار فرو افتاده ام...

سرما نمی خورم نمی خورم، اگه بخورم یه جوری می خورم که نفهمم از کجا خوردم!! دیروز و امروز تمام تلاشمو برای مقاومت در نبردِ نابرابر با این ویروس بدقلق انجام دادم و اتفاقاً موفق هم بودم. مسئله بدون دخالت دوا دکتر داره به پایان خوشش نزدیک می شه. این صدای خروسی که صاف شه رسماً اعلام پیروزی می کنم! حالا حدس می زنید این وسط چه اتفاقی افتاده؟ بعله، مامان بزرگه که  پشت تلفن خبردار شده مریضم،قبل از هرگونه آرزوی سلامتی، به مامان پیغام داده که به من بگه مواظب باشم بابا رو سرما ندم!! این جوریاس اوضاع! بابای یکی یدونه­ ی عزیز!!

____________________________

پ.ن1: دارم تمام سعیمو می کنم که با حال خوب وارد ترم جدید بشم! از سرفه هام معلوم نیست؟! :D

پ.ن2: با تشکر از پیرزن درون!

پنجشنبه نهم بهمن 1393 | 23:15 | هدی | |

روزهای بداخلاقی، روزهای طلبکاری است. طلبکاری از عالم و آدم به خاطر این که به تلاش هایم در راستای خوش اخلاق ماندن وقعی نمی نهند...

 

پنجشنبه دوم بهمن 1393 | 18:15 | هدی | |

انگار همه ی مردم دنیا، دست به دست هم داده اند تا زیر آب ِ صلح را بزنند...

_______________________

پ.ن: دوستی پارسال با الگوبرداری از قانون دوم ترمودینامیک اصرار داشت ثابت کند که نمی توان صلح(Qh) را به آبادانی (W) تبدیل کرد بدون اینکه هیچ جنگی (Qc) انجام شود! آن موقع تنها خندیده بودم، حالا میل دارم گریه کنم...

* عنوان از گروس عبدالملکیان

 

شنبه بیست و هفتم دی 1393 | 20:17 | هدی | |

آدم وقتی نتواند درد عزیزش را مرهم باشد، و محکوم باشد به نشستن و شمردن اشک ها که گوله گوله می لغزند پایین، باید سرش را بگذارد زمین و بمیرد. آره. باید همین کار را بکند....

-----------------------------------------------------------------

*گروس عبدالملکیان

جمعه بیست و ششم دی 1393 | 1:22 | هدی | |

بعد مدت ها که کلی زور زدم تو خونه بامزه باشم، یه چیزی واسه مامان تعریف کردم 5 دقیقه داشت می خندید! چند وقت بعد داشتم همونو جای دیگه نقل می کردم، مامان گفت "اینو تو تعریف کرده بودی یا تو وایبر بود؟!" 

:|

چهارشنبه هفدهم دی 1393 | 17:6 | هدی | |

راست می گفت مهتاب! خراب کردن امتحان درسی که دوستش داری، خود خود شکست عشقیه! :دی

دوشنبه پانزدهم دی 1393 | 19:45 | هدی | |

دیروز می توانست خوب تمام نشود. از در کتاب فروشی افق که آمدیم بیرون صدای گریه های یک پسر نوجوان از لا به لای شاخه های درخت ها خیابان را برداشته بود. عابران از روی کنجکاوی چند ثانیه به سمت منبع صدا سرک می کشیدند و بعد هم می رفتند. بعضی ها صحبت از دیوانگی می کردند و دیگرانی هم از شیادی می گفتند. ما چهار نفر بلاتکلیف ایستاده بودم و سعی می کردیم گریه ها و ناله ها را رمزگشایی کنیم.

پسرک چنان زیر شاخه های خشک درخت های کناره ی خیابان در خودش مچاله شده بود که تشخیص دادنش از آن ها ممکن نبود. چند نفری هم مانده بودند تا مگر بفهمند دردش چیست. او به فریادهای "حالا از اونجا بیا بیرون ببینیم چی شده" کاملاً بی اعتنا بود.  فقط صدای ناله اش بلندتر شد که جوراب هایش را دزدیده اند. انگار جوراب فروش بود و ادعا می کرد سه جعبه جوراب را که هفتاد هزار تومن می ارزیده ، مردی ازش دزدیده است. زنی گفت که کمی پیش 20 هزار تومان به او پول داده و می ترسید این حربه ی پسرک باشد برای گدایی از مردم. ولی مهتاب معتقد بود که  برای این منظور او می بایست وسط خیابان می زد زیر گریه، نه جایی دور از دسترس، لا به لای شاخه های خشک!

همچنان بلاتکلیف ایستاده بودیم و آشوب بودیم. از این که احمقِ مهربانی باشم که طعمه ی خوبی برای گدایان هوشمند شهر است ، بیزارم؛ ولی از بی تفاوت شدن به دردهای انسان ها، محض خاطر احمق نبودن، بیزارتر... همین است که در این جور مواقع استیصال شبیه اشک تا پشت چشم هایم بالا می آید که البته دردی هم از هیچ کس دوا نمی کند....

دیروز می رفت که روز تلخی بشود. تا این که سر و کله ی آن جناب دانشجوی محترم پیدا شد که چابک خزید زیر شاخه ها و حرفهایش برخلاف حرفهای دیگران کارگر افتاد و پسرک را از پناهگاهش بیرون کشید. پرسید که چند ساله است و مدرسه می رود یا نه. بعد اشک هایش را مهربان پاک کرد و دست هایش را انداخت دور گردن پسرک –انگار که دو دوست صمیمی باشند- همان طور که دو تایی دور می شدند آخرین صدایی که شنیدیم صدای مرد بود که می گفت: "ببین من خودم معلمم، خب؟..."

چقدر خوب که گریه های پسرک بند آمد. چقدر خوب که آدم های مهربانی هستند که خوب بلدند با مهربانی شان چه کنند که هرز نرود. چقدر خوب که دیروز بد تمام نشد و ما چهار نفر، وقتی با هم خداحافظی می کردیم، لبخند به لب داشتیم...

_____________________________
* آن روزها که گودر هنوز بود، نوشته هایی با این عنوان زیاد می خواندم.  یادم نیست که مال وبلاگ خاصی بود یا عنوان نت هایی در خود گودر. اما بعد از آن دلم برای متن هایی با این عنوان تنگ شد. توی روزهایی که همه از "دیگری" قطع امید کرده اند و یاد گرفته ایم که به هم ظنین و بی اعتماد باشیم، دیدن و خواندن رفتارهای خوب آدم های خوب شهر ، می تواند مرهم باشد و امیدواری...

جمعه دوازدهم دی 1393 | 11:29 | هدی | |

لعنت به سیستمی که آدم همیشه توش بازنده س.... 

لعنت به من که باورم شده بازنده م، تو جنگ با خودم.

جمعه پنجم دی 1393 | 19:0 | هدی | |

بخت تو برخاست

صبح تو خندید

از نفست تازه گشت آتش امید

وه که به زندان ظلمت شب یلدا

نور ز خورشید خواستی و برآمد...

_____________________________

پ.ن: خبرهای خوش، از جنس آزادی... :)

پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 | 12:38 | هدی | |

1- به نظرم تنهایی باید همین باشد که در پاره ای از مواقع از جواب دادن به لبخند آدم های دوست داشتنی زندگی ات عاجز می شوی. به جایش یک پوزخند چرکِ کج می نشیند روی چهره ات. آخ که چقدر آدم با این پوزخندهای حاصل بیچارگی زشت می شود!

2- راه حل فرار کردن از این شبه لبخندهای کجکی مسلماً حذف آدم رو به  رویی از لیست آدم های دوست داشتنی روزگار نیست. آدم با دوست نداشتن های اجباری زشت تر هم می شود! ببینید چقدر با دوست داشتن من زیباترید؟ دیدید؟ پس دوستم داشته باشید! آفرین!!

3- دنبال شعری بودم که در تقویم سال های نوجوانی ام نوشته بودمش. تورق یادداشت های آن موقع باعث شد فکر کنم نویسنده ی آن یادداشت ها چقدر از حالای من پیرتر است!  یک روز باید تقویم آن سال ها را جایی چال کنم. بعد نوجوانی ام ، این جوجه ی خیس ترسیده را توی دست هایم بگیرم تا گرم شود...

4- همسایه محترم در راستای اثبات بی کفایتی مدیریت ساختمان، از نصب دو عدد فیلتر هوا به منظور تصفیه هوای خانه شان خبر داد! لازم به ذکر است که همسایه ی مذکور در استعمال دخانیات اهتمام تام دارد! به هر حال همه ی آدم ها با خودشان تناقض دارند. اما شگفتا که ما به کشف تناقضات دیگران مشغول تریم تا خودمان.

5- هنوز هم مثل روزهای نوجوانی طول و عرض غمگینی را با هم اشتباه می گیرم. خودم جان! آرام بگیر. می گذرد این یکی هم. مثل تمام آنهایی که تا حالا گذشته. مجله ی 9 هزار تومانی ات را ورق بزن و کیفش را ببر. با احترام!

یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 20:45 | هدی | |

www . night Skin . ir